#پونه_(جلد_دوم)_پارت_194

_ آخه چرا ديگه ناز مي کني.خب بيا سوار شو ديگه.

اخمام رفتن توي هم و از ماشين دور شدم اما پسره بدجور سمج بود:

_ ناز مي کني ولي خوب نازکشي گيرت اومده بيا سوار شو برسونيمت.

_ هوي يابو!چيکار داري با دختر مردم؟!

با شنيدن صداي عصباني کيان يهو وايسادم.

و کنار کشيدم .با اينکه مطمئن بودم ازم به شدت ناراحته ولي به خاطر غيرت و تعصب شديدي که داشت انتظار داشتم زودتر از اين برسه به هر حال بازم خوب شد که خودشو رسوند و منو از دست اون دوتا نجات داد.

وقتي نزديک ماشين مزاحما شد قبل از اينکه راننده بتونه عکس العملي از خودش نشون بده در ماشينو باز کرد و يقه شو گرفت و اونو بيرون کشيد:

_ بيا بيرون ببينم.

پسر که به نظر بيست و هشت نه ساله و تقريبا همسن و سال خود کيان نشون مي داد تقلا کرد که خودشو از دستش خلاص کنه:

_ ول کن يقه مو.


romangram.com | @romangram_com