#پونه_(جلد_دوم)_پارت_183

_ من نگران شما نيستم نگران دختر خاله م هستم که مي خواي ازش خواستگاري کني.

دلم با شنيدن حرف کيان ريخت و از ترس اينکه نکنه حرفاشون ادامه پيدا کنه و دعوا بشه تند و سريع برگشتم و رفتم پشت پيشخون و کيسه پلاستيکي محتوي خريداي علي رو گذاشتم جلوش و پرسيدم:

_ فقط همينا رو مي خواستين؟

علي که با تعجب چشم دوخته بود به پسر خاله م نگاهشو از کيان گرفت و پرسيد:

_ بله ممنون.

و رو کرد به کيان و گفت:

_ اتفاقا همين کارو هم کردم.حالا شما از چيزي ناراحتي؟!

با نيم نگاهي به کيان فهميدم مي خواد چيزي بگه و قبل از اينکه حرفي بزنه گفتم:

_ ميشه هشت و هشتصد.

نگاه علي متوجه من شد و کيف پولشو که در آورده بود باز کرد و چند تا اسکناس گذاشت جلوم:


romangram.com | @romangram_com