#پونه_(جلد_دوم)_پارت_162

_ من..من...

هر دو بازومو گرفت و نگرانتر از قبل گفت:

_ تو رو خدا بهم بگو پونه.با اون پسره حرف ميزدي؟

نمي تونستم نگاه نگران و پر از شک اونو تحمل کنم.سعي کردم خودمو از دستش خلاص کنم و در همون حال جواب دادم:

_ نه...نه به خدا...

_ پس کي بود؟

نمي تونستم بفهمم چرا اين تلفن اينقدر نگرانش کرده. اون شخص مي تونست هر کسي باشه که باهاش تلفني حرف زده باشم.مثلا مي تونست کتايون يا خاله باشه و يا شراره يا حتي کاوه ولي آخه چرا اون فکر مي کرد من با آرمين حرف زدم؟!

نمي خواستم حقيقتو بهش بگم و فکر کردم بهتره بگم کتايون بوده ولي مي ترسيدم دروغم آشکار بشه و اين وضعيتمو بدتر کنه.پس چيکار بايد مي کردم؟يعني ميخواستم با يه دروغ تمام اعتماد مادرمو به خودم از بين ببرم؟!نه.من نبايد اين کارو مي کردم نبايد بهش دروغ مي گفتم.ولي يعني بايد بهش ميگفتم که با باران زن آرمين تماس گرفتم و خواستم باهاش حرف بزنم.خب چه اشکالي داشت؟مادرم مي دونست که باران دوست منه پس ايرادي نداشت بگم :

_ مامان...

بهم زل زد و منتظر موند که باقي حرفمو بزنم.


romangram.com | @romangram_com