#پونه_(جلد_دوم)_پارت_161
از حرکات نگرانش يه حس بدي بهم دست داد و پرسيدم:
_ شما چرا اينجوري مي کني؟
منو کشوند گوشه ي اتاق و گفت:
_ من امروز اون پسره رو سر همين کوچه ديدم.از روي همون عکسي که تو روزنامه ازش چاپ کرده بودن و کيان نشونم داده بود شناختمش.واسه همين از باباجون خواستم خودش بره مغازه بهش گفتم بعدا ميام .بعدش رفتم سراغ اون يارو و خودمو بهش معرفي کردم و ازش خواستم از اونجا بره و نزديک خونه ي ما نشه.تهديدش کردم که به پليس خبر ميدم.
حرفشو قطع کرد و منو نگاه کرد. هيچي نگفتم و ساکت موندم.
_ بعد رفتم مغازه ولي اونجا که بودم همه ش نگران تو بودم و دلم تو خونه بود.چند بار زنگ زدم تلفن مشغول بود.فکر کردم مادرجون داره تفني با کسي حرف ميزنه ولي يادم اومد قرار بوده بره خونه ي مادر نصرت.اما بازم گفتم نه امکان نداره دختر من تلفني با اون يارو حرف بزنه.مخصوصا که الان مي دونه طرف دروغگوه.
همين الان از مادرجون پرسيدم و گفت اون امروز به کسي تلفن نکرده فهميدم تو تلفني با يکي حرف زدي .
از شنيدن حرفاي مادرم و استدلالي که کرد آب دهنمو قورت دادم.ولي من که به آرمين تلفن نزده بودم فقط مي خواستم با باران حرف بزنم.پس از چي مي ترسيدم؟
_ راستشو بگو با کي حرف ميزدي؟
صداي مادرم رشته ي افکارمو قطع کرد.با ترس گفتم:
romangram.com | @romangram_com