#پونه_(جلد_دوم)_پارت_143

در کمدو باز کردم و از خودم پرسيدم تقويم کجاست؟و زانو زدم و شروع کردم به گشتن دنبال تقويم.اما هر قدر مي گشتم کمتر پيدا مي کردم.لعنتي انگار آب شده بود رفته بود توي زمين.تند تند کمدو به هم ريختم تا تقويمو پيدا کنم اون قدر هول بودم که همه چيزو به هم ريختم و تمام لباسامو ريختم روي زمين. آخر سر هم پيداش نکردم و نا اميد نشستم بين لباسا. همون موقع صداي مادرمو شنيدم:

_ پونه!پونه!

با صداش بيشتر هول شدم و سريع پا شدم و دويدم سمت در و پشتش وايسادم که اگه خواست بياد تو جلوشو بگيرم:

_ بله مامان!

دارم لباسامو عوض مي کنم.

_ چي شد اين لباس عوض کردن تو؟!پوست گاو مي کني؟!زود لباس عوض کن بيا عصرونه بخور.

جواب دادم:

_ ميام الان.

و سريع رفتم و مشغول جمع کردن لباسايي که ريخته بودم شدم و در همون حال که اين کارو مي کردم يهو از بين لباسا يه چيزي افتاد روي زمين.تقويم بود.خودش بود با خوشحالي برش داشتم و وقتي دوباره صداي مادرمو شنيدم که صدام زد سريع لباسامو عوض کردم و تقويمو توي جيبم گذاشتم که توي يه موقعيت خيلي مناسب به باران زنگ بزنم.

_ پس چي؟مي خواي چيکار کني؟مي خواي بشيني خونه و تا ابد خودتو اسير يه احساس بچگونه کني؟مي خواي به خاطر اون يارو زندگي خودتو خراب کني!


romangram.com | @romangram_com