#پونه_(جلد_دوم)_پارت_142

_ باشه.ولي بايد از خودش بپرسم.

_ مامان بي خيال.من که گفتم کار اون نبوده.

گفتم و بعد هم براي اينکه موضوعو عوض کنم پرسيدم:

_ مادرجون کجاست؟

جواب داد:

_ رفته خونه ي خاله ت .يه ساعت ديگه بر مي گرده.

جوابشو شنيدم و باز رفتم توي فکر آرمين.گفته بود مي خواد برام توضيح بده.اما چه توضيحي؟يعني حرفي داشت که مي خواست بهم بگه؟چه حرفي؟اگه مي خواستم بدونم چي مي خواد بگه بايد ميرفتم و ميديدمش اما اين کار درستي بود؟از کجا معلوم که گولم نزنه و يه دروغ به هم نبافه !منم که احساساتي!ممکن بود سريع گولشو بخورم.

ولي بايد مطمئن ميشدم که گناهکاره يا نه.خب مي تونستم بپرسم.از کي؟از بابا؟نه اون وقت ممکن بود يه بار به مامان بگه و اون بفهمه در مورد آرمين پرس و جو کردم.نگين؟اون وقت اون چي ميگه؟اصلا قابلا اعتماد هست که ازش بپرسم؟کي تضمين مي کرد اون دختره ي دهن لق از دهنش نپره و چيزي در مورد پرس وجوي من به کسي نگه؟!نه...بهتر بود از اونم نپرسم.پس کي؟باران...اسم باران که به ذهنم رسيد تو دلم گفتم آره خودشه باران.اون زنش بود و از ارتباط ما هم با خبر بود پس مي دونست و حتما هم بهم مي گفت.هر چي بود و مي دونست رو بهم مي گفت.بايد...بايد به باران زنگ ميزدم و حقيقتو از اون مي پرسيدم.اما شماره ش...رفتم توي فکر که يادم بياد شماره شو دارم يا نه و يادم اومد يه بار يه جايي ياد داشتش کرده بودم.

_ پونه!تو چرا ماتت برده؟برو لباساتو عوض کن.

هول شدم و گفتم چشم و دويدم سمت اتاقم بايد هر چه زودتر شماره شو پيدا مي کردم و توي يه فرصت مناسب بهش زنگ ميزدم و مطمئن ميشدم.رفتم توي اتاقم و درو پشت سرم بستم و رفتم سمت کمدم.فکر کنم همين جا گذاشته بودمش.توي چي ياد داشتش کرده بودم؟يه تقويم.


romangram.com | @romangram_com