#پونه_(جلد_دوم)_پارت_127

همونطور که نگاهمو به زمين دوخته بودم جواب دادم:

_ محض اطلاعت هم که شده بايد بگم

اون مي خواد خونواده شو بفرسته خواستگاري فقط همين...

بازم بغض...بغض لعنتي راه گلومو بست.دستمو جلوي دهانم گرفتم و قبل از اينکه دوباره گريه م بگيره دويدم که ازش دور بشم اما يهو خوردم به يه درخت و تلو تلو خوردم و افتادم روي زمين:

_ آخ.

پيشونيم درد گرفت.دستمو گذاشتم جايي که به درخت خورده بود.

_ چي شد؟

کيان اومد کنارم اما بهش اعتنا نکردم.از دستش عصباني بودم.کنارم زانو زد و گفت:

_ دستتو بردار ببينم .

و دستشو جلو آورد تا دستمو بگيره اما پسش زدم و بلند شدم.اونم بعد از من پا شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com