#پونه_(جلد_دوم)_پارت_121

_من...من ...نمي دونم چي بگم...هر چي باباجونم گفتن...

بعد فوري دستمو از توي دست مهناز بيرون کشيدم و چرخيدم سمت کتايون و بدون اينکه نگاش کنم گفتم:

_ بريم .

و خودم جلوتر از اون قدم برداشتم.

_ پونه!پونه!

کتايون صدام زد و من با اينکه نمي خواستم وايسم اما وايسادم بدون اينکه به سمتش برگردم.

خودشو بهم رسوند و سريع پرسيد:

_ چته؟چرا اينقدر تند راه ميري؟خل شدي؟

سرمو تکون دادم اما خودمم معنيشو نفهميدم و مشغول راه رفتن شدم و بازم دختر خاله جا موند و در حاليکه دنبالم ميومد پرسيد:

_ پونه اون خانومه چيکارت داشت؟


romangram.com | @romangram_com