#پونه_(جلد_دوم)_پارت_120
_ آخ ببخشيد عزيزم من حواسم نبود خودمو معرفي کنم من مهنازم.خواهر بزرگتر علي.
جوابشو اين بار به زحمت با يه نگاه و لبخند کمرنگ دادم و واون با لبخند گرم و پهنش به حرفاش ادامه داد:
_ شنيدم که خودت خبر داري و آقات بهت در مورد داداشم گفته.
جوابشو با تکون سر دادم.
و اون ادامه داد:
_ چند وقتيه قراره براي يه امر خير مزاحمتون بشيم که بيشتر آشنا بشيم .آقام هم در اين مورد با آقات حرف زده ولي گويا گفتن تو بايد راضي باشي.ما هم الان مدتيه منتظر جواب تو مونديم.
من خودم چند بار خواستم بيام باهات حرف بزنم که مادرم اجازه نداد.ولي امروز که ديدمت گفتم ديگه به حرف هيچ کس گوش نمي کنم و هر قدر مخالفت کردن و گفتن اينجا جاي اين حرفا نيست توجهي نکردم.آخه دلم واسه داداشم مي سوزه.بنده ي خدا بلاتکليف مونده.
حرفشو که زد دستمو که رها کرده بود دوباره گرفت و فشار داد و دست ديگه شو گذاشت پشتم:
_ حالا ببينم چي ميگي؟اجازه ميدي براي آشنايي بيشتر مزاحمتون بشيم؟
سوال سختي بود و مونده بودم توي اون لحظه چه جوابي بدم.تمام تنم توي اون هواي زمستوني داشت آتيش مي گرفت.احساس مي کردم همه حرفاي مهنازو شنيدن و سر تا پا چشم شدن منو نگاه مي کنن و سر تا پا گوش شدن که حرفامو بشنون . مي خواستم هر چه زودتر از اون نگاهها فرار کنم.مي خواستم برم جايي دور از چشم همه خودمو قايم کنم.براي همين جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com