#پونه_(جلد_دوم)_پارت_112
بلاتکليف به کيان نگاه کردم.اونم مثل من بود. از طرفي بايد قبول مي کرديم چون اگه رد مي کرديم حتما آقاي موحدي ناراحت ميشد و پيش باباجون گله مي کرد.و از طرفي هم من نمي خواستم با قبول دعوتشون خودمو سبک يا مشتاق به نشستن بين اون خونواده نشون بدم.احساس مي کردم اين برام خيلي مهمه که اونا بفهمن با دختر موقر ومتيني رو به رو هستن و همين شد که خيلي مودبانه و محترمانه گفتم:
_ ممنون عزيز آقا دست شما درد نکنه.گفتم که زحمت نميديم.
با اينکه خيلي کم باهاش برخورد داشتم و فقط گاهي از ميوه فروشيش ميوه و سبزي مي گرفتم اما از تعريفاي باباجون و رفت و آمد خود آقاي موحدي به مغازه ي باباجون با اخلاقش آشنايي داشتم و مي دونستم چه جور آدميه.در واقع نه تنها من بلکه بقيه ي اعضاي خونواده م و حتي خونواده ي خاله هم با اين مرد نازنين و دوست داشتني آشنايي داشتن.
_ اين چه حرفيه دخترم !آخه چه زحمتي!مي خواي جلوي اون پيرمرد شرمنده بشيم که نتونستيم از نوه هاش پذيرايي کنيم؟
خواستم چيزي بگم که کيان به حرف ومد:
_ اين چه حرفيه عزيز آقا!دشمنتون شرمنده.ما که تعارف نمي کنيم.فقط نمي خوايم مزاحم شما بشيم.
منم در ادامه ي حرفاي پسر خاله م گفتم:
_ ما اينطوري راحت تريم شما خودتونو ناراحت نکنين.
اما آقاي موحدي بازم دست بردار نبود و اين بار براي اينکه حرفشو پيش ببره زنشو واسطه کرد:
_ خانوم شما بيا يه چيزي بگو.شايد روي شما رو زمين ننداختن.
romangram.com | @romangram_com