#پونه_(جلد_دوم)_پارت_111

_ به به عليک سلام دختر گلم پونه خانوم!چه عجب!ما شما رو ديديم!عمو تو چرا ديگه نمياي از ما ميوه بخري؟

سرمو انداختم پايين و هيچي نگفتم.اگه از جريان خواستگاري خبر نداشتم و توي اون موقعيت نبودم حتما باهاش گرمتر برخورد مي کردم.ولي توي اون وضعيت ديگه نمي تونستم باهاش راحت باشم.صداي خوش و بش کيانو با سه تا مرد جوون ديگه اي که همراه خانواده ي موحدي بودن و من نميشناختمشون شنيدم و صداي آقاي موحدي رو که تعارف مي کرد ما ناهارو با اونا بخوريم :

_ خيلي ممنون ناهار همرامون هست.زحمت نميديم.

کيان بود که در جوابش تشکر کرد که اين بار به جاي عزيز آقا يکي از همون مرداي جوون جواب داد:

_ بابا اين چه حرفيه!زحمت چيه؟!بچه هاي آقا جلال مهمون ما باشن رحمته.

آقاي موحدي هم با همون صدا و لحن شاد هميشگيش در حاليکه صداشو بلندتر مي کرد گفت:

_ خانوم!مادر بچه ها!چايي و ميوه آماده کن مهمون داريم.

با شنيدن اين جمله ها از زبونش سرمو کمي بلند کردم نگاهم چرخيد بين زنا و دختراي خوانواده ي عزيز آقا و روي زن مسنتري که قيافه ي جدي داشت و اخم کمرنگي به پيشوني نشونده بود ثابت موند.چرا اخم کرده بود؟يعني از حضور ما ناراحت بود؟نمي خواست مهمونشون باشيم و توي جمعشون بشينيم؟اما ما که قرار نبود دعوت اونا رو قبول کنيم!نه معلومه که قبول نمي کرديم. با کمرويي رو به آقاي موحدي گفتم:

_ دست شما درد نکنه عزيز آقا خودمون چايي و ميوه همراهمون هست زحمت نکشين.

_ آخه مگه من گفتم همراهتون نيست؟!بياين بشينين تعارفو بذارين کنار که اصلا دوست ندارم دستمو رد کنين.


romangram.com | @romangram_com