#پیغام_عشق_پارت_251
دلم رفت اما نمی خواستم قبول کنم. نگاهم رو ازش گرفت، دستش رو سمتم گرفت
بردیا : سلام من بردیا هستم
دستم رو توی دستش گذاشتم
- سلام منم غزل هستم
بوسه ی روی دستم زد
بردیا : خوشبختم بانوی زیبا
- منم خوشبختم
بردیا : از امروز رابطه مون شروع میشه و برای آینده برنامه ریخته میشه
سر تکون دادم، من دیگه نباید بترسم، بردیا دوستم داشت منم دوستش داشتم، حالا که پیغام عشق دریافت شده
بود وقت عاشقی بود.......
زمان حال :
توی اتاق جلوی آینه ایستاده بودم، امشب شب خواستگاری ام بود، بالاخره این شب رسید، هیجان داشتم، استرس
هم بود، یکمی هم ترسیده بودم؛ دلم می خواست امشب پریا هم باشه اما خوب اون نیامده بود، نمی دونم چش شده
بود چند ماهی بود که تغییر رفتار داده بود. انگار افسرده شده بود!. نفسی کشیدم، موهایم رو بافته بودم، شال آبی
رنگ که توپی توپی خاکستری بود رو، روی سرم انداختم؛ ، یه شلوار خاکستری رنگ با بلوز سرمه ی رنگ پوشیده
بودم، امشب اصلا آرایش نکرده بودم، نمی خواستم مامان و بابای بردیا فکر کنن چون زشتم، آرایش کردم که
خوشگل بشم، می خواستم خود واقعی مو ببینن، حالا چه زشت چه خوشگل. همش حس می کردم، ممکن امشب یه
اتفاق بد رخ بده، دست خودم نبود اما دلم گواه بد می داد. چشمام رو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم. در اتاق
زده شد؛ چشمام رو باز کرد.
- بفرما داخل
در باز شد و مامان وارد اتاق شد. با لبخند آمد سمتم
مامان : چه ناز شدی دخترم
- ممنون چشماتون ناز میبینه
مامان دست روی شونه ام گذاشت
مامان : چه زود این سال ها سپری شد و تو بزرگ شدی؛ انگار همین دیروز بود که توی آغوش گرفتمت، انگار دیروز
بود که چند قدم راه رفتی یا بهم گفتی مامان
اشک توی چشمش حلقه زد.
- الهی قربونت بشم مامان جون، تازه امشب خواستگاری ست هنوز که عروس نشدم
مامان : عروس هم میشی.
romangram.com | @romangram_com