#پیغام_عشق_پارت_247

نه مثل اینکه این پویا خواب نبود و من بیدار بودم. کش و قوسی به بدنم دادم
پویا : حوله حموم تنته؟؟!
- خوب اره، حس لباس پوشیدن نداشتم
از روی تخت بلند شد.
پویا : تا من میارم برات چایی بیارم تو هم لباس بپوش
- بیخیال کارت رو بگو
پویا : پاشو تنبل خانم پاشو
از اتاق بیرون رفت، لبخند زدم از روی تخت بلند شدم. آخه حوله ی من که لباسی بود و مشکلی نداشت؛ در کمد رو
باز کردم لباس برداشتم و پوشیدم.کمی سرم درد گرفته بود که عادی بود، هر وقت با موهای خیس می خوابیدم سر
درد میشدم. دست توی موهام کشیدم. در اتاق زده شد
- بیا داخل
در اتاق باز شد و پویا با سینی چای وارد اتاق شد. با دیدن من لبخند زد
پویا : آفرین دختر گل
کنارم نشست، فنجون چای رو برداشتم.
- ممنون
پویا : خواهش
جرعه ی از چای ام رو نوشیدم
- راستی چکارم داری؟
پویا : الان بیدار و هوشیاری؟
- اره بگو
پویا : می خوام درباره ی بردیا باهات حرف بزنم
ای بابا گل کم بود سبزه هم آمد
- گوش میدم
پویا : تو بردیا رو دوست داری؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم
پویا : درسته زمان کمی که بردیا رو می شناسم اما می دونم پسر خوبیه، بردیا دوستت داره
- اما من باورش ندارم
پویا : دوستش داری؟!
نفسی کشیدم

romangram.com | @romangram_com