#پیغام_عشق_پارت_246

وارد اتاق شدم و بدون عوض کردن لباسام روی تخت ولو شدم، حرف بردیا توی ذهنم اکو شد. من دوستت دارم،
غزل دوستت دارم. پوزخندی زدم سرم رو تکون دادم، من نباید به این حرفا بها بدم، من نباید تسلیم این حس بشم،
حسم فقط مال خودمه، اگه بردیا بو ببره که منم یه جورای بهش حس دارم اون وقت شاه عذابم میشه. منم نباید
خودم رو ببازم. من باید از فکرش دربیام. از این حس به وجود آمده وحشت داشتم. چند تا نفس عمیق کشیدم، همه
چیز درست میشد، الان فقط به یه حموم نیاز داشتم، از روی تخت بلند شدم و در کمد رو باز کردم، حوله ام رو
برداشتم، لباسام رو درآوردم و وارد حموم شدم. حوله رو به آویزه پشت در آویزن کردم؛ شیر آب داغ و سرد رو باز
کردم، آب که ولرم شد، زیر دوش ایستادم.... بعد از یه دوش حسابی، حوله ام رو تن کردم و از حموم بیرون آمدم.
حوصله ی لباس پوشیدن، نداشتم، با همون حوله روی تخت دراز کشیدم، پتو رو، روی خودم انداختم، بالشتم رو بغل
کردم. چشمام رو بستم، الان خواب بی نهایت می چسپید و اصلا هم مهم نبود که بعدا قرار سر درد بگیرم.....
با احساس چیزی رو صورتم، چشمم رو باز کرد و با چهره ی پویا رو به رو شدم، خمیازه ی کشیدم، فکر کردم دارم
خواب می بینم برای همین دوباره چشمام رو بستم
پویا : غزل خوابی؟
یعنی جدی پویا توی اتاقم بود!! دوباره چشام رو باز کردم
- تو واقعی هستی؟
خندید
پویا : نه من یه توهم هستم
- پس برو بزار بخوابم توهم جان
پویا : غزل پاشو کارت دارم
- وسط خواب من آمدی چکارم داری؟!
با تعجب نگاهم کرد
پویا : یعنی تو الان فکر می کنی که خوابی؟!
- پ ن پ بیدارم، اما تا حالا خواب به این واضحی ندیده بودم
یه دسته از موهام رو گرفت و کشید.
- آخ دردم گرفت چکار می کنی؟
پویا : چرا موهات خیسن؟
- چون حموم بودم
پویا : آخه دیووونه کدوم عاقلی با موهای خیس می خوابه؟
- خودت که گفتی یه دیوونه ی مثل من، برو بزار بخوابم
پویا : وای غزل پاشو دیگه

romangram.com | @romangram_com