#پیغام_عشق_پارت_241

- دیووونه ی دیگه
پویا : حالا تو از کجا فهمیدی که من به عمو گفتم؟
- امروز درباره ی بردیا به مامان و بابام گفتم، بابام هم گفت که خبر داشته و از تو شنیده.
پویا : آهان، پس بالاخره درباره ی بردیا گفتی!
- اره خوب، چون قرار بود باباش زنگ بزنه به بابام برای هماهنگی زمان خواستگاری.
پویا : خوشبخت بشی
- تو همین طور، راستی ممنون که باعث شدی من و بردیا با هم باشیم و این قصه ی عشق ناتمام نمونه.
پویا : من که کاری نکردم.
- اگه تو نبودی، من شاید امروز خوشبخت نبودم، شاید من فقط درد عشق رو می کشیدم.
پویا : خوشحالم که خوشبختی. اگه ناراحت نمیشی. من باید برم کارم دارم.
- نه چرا ناراحت بشم، برو موفق باشی. بای
پویا : بای
شاید پویا راست میگه اگه من می دونستم بابام میدونه اون وقت خیالم راحت میشد، ممکن بود، از میزان مراقب
بودن کم میشد. این پویا عالی بود، خاک بر سر اون دختری که دل پویا رو شکست، کاش می دونستم کیه؟ اون وقت
خفه اش می کردم؟ باید به پریا جریان رو بگم.
- سلام گل پری جون
پریا : سلام خوبی؟
- من که توپ توپم، تو خوبی؟
پریا : خیر باشه چه خبره؟
- تو هم میای؟
پریا : کجا؟
- خواستگاری ام
پریا : خواستگاری ات!!
خندیدم، چه حواس پرتم من.
- بردیا قرار بیاد خواستگاری ام
پریا : اهان، مبارک باشه.
- میایی؟؟!
پریا : من آخه بیام چکار کنم؟
- خوب تو خواهرمی

romangram.com | @romangram_com