#پیغام_عشق_پارت_234

- اهوم، حالا هم بفرما از تولدت لذت ببر و بیخیال پویا شو
با حیرت به من و پویا نگاه کرد، بیشتر به پویا نزدیک شدم؛ حس کردم می خواد خفه ام کنه، اخم کرد و رفت، اخش
دلم خنک شد دختره ی چندش
پویا : بابا تو دیگه کی هستی؟
دست پویا رو رها کردم و کمی فاصله گرفتم
- شرش کم شد
پویا : وایی داشتم از خنده می ترکیدم
- چراا؟
پویا : لحن حرف زدنت بامزه بود، حالا چرا گردنت رو اون جوری می کردی؟
- نمی دونم، همین طوری
پویا با لبخند سر تکون داد. شادی رسما نابود شد که البته حقش بود؛ دلم خنک شد. چند تا دختر دور بردیا جمع
شده بودند.
پویا : برو بردیا رو هم نجات بده
- چرا من؟!
پویا : چون تو جذبه داری
- نه که تو نداری!
پویا : خوب تو فرق داری
چیزی نگفتم
پویا : برو پسر مردم گناه داره، پیش من امانته
به ناچار سر تکون دادم و رفتم سمت بردیا، انوشه چه عشوه ی میامد خاک بر سر
- بردیا
دخترا ساکت شدن و بردیا به من نگاه کرد
- میشه چند لحظه بیای
انوشه : داریم حرف می زنیم
- خوب، کارش دارم
بردیا لبخند به لب آمد سمتم
بردیا : چیه؟ از پویا و اون پسره سیر شدی حالا نوبت منه
چرا من این رو نمی زنم با دیوار یکی بشه؟؟
بردیا : من خام تو نمیشم

romangram.com | @romangram_com