#پیغام_عشق_پارت_194
کامیار : خیر باشه غزال، چی شده داری منو بازپرسی می کنی؟
- تا چندین ماه پیش از این دیر وقت کارها، اضافه کاری ها خبری نبود که، یهوو چی شده؟
کامیار : تا چندین ماه پیش، من فقط یه زندگی کوفتی داشتم اما الان دوتا دارم.
- اون شراره ی گور به گوری که سر کار میره، اگه مشکل منم که میرم سرکار، تا ببینم اون وقت چه بهانه ی داری که
بیاری!!؟؟
عصبی شده بود، منم کلافه بودم، حرفاش بوی دروغ می داد.
کامیار : تا دیروز شراره دوست بود الان شده گور به گوری!!؟
- تا دیروز به زندگی که با من داری کوفتی نمی گفتی!!
نفسی کشید و آمد سمتم، یه قدم رفتم عقب.
کامیار : غزال مشکل تو چیه؟ دلیل این رفتارات چیه؟!
- حرصم می گیره که خر فرض میشم، کامیار من میدونم که داری بهم دروغ می گی!!
دستشو روی میز کوبید.
کامیار : بسه
لیوان روی میز برداشتم و پرت کردم روی زمین
- سر من فریاد نزن من ازت نمی ترسم
کامیار : خسته ام کردی اه بسه دیگه
از آشپزخونه رفت بیرون
- کجا؟
کامیار : جایی که تو نباشی
- اره برو برو پیش همون شراره جونت، پیش همونی که الان از پیشش آمدی
در رو محکم بست، صدای گوش خراش در، اشک رو، روی گونه ام روان کرد. چرا زندگی ام این جوری شده بود؟
یعنی واقعا رفت پیش شراره؟ خاک بر سرت غزال به جای اینکه کامیار رو نگه داری فراریش دادی؛ شاید راست می
گفت، خوب سخته اداره کردن دوتا زندگی؛ چرا من این قدر حساس شده بودم؟ توی اتاق رفتم و روی صندلی
نشستم. من باید چکار کنم؟ چقدر این اتاق بدون کامیار ترسناک بود؛ دلم می خواد بدون کامیار بمیرم. مغزم آلارم
از دست دادن کامیا رو می داد. نباید بزارم این اتفاق رخ بده. دیگه حق ندارم با کامیار دعوا کنم. باید توی این خونه
آرامش داشته باشه تا دنبال آرامش جای دیگه نره. چرا این شراره بچه دار نمیشه تا زود تر از دستش خلاص بشم،
من همون دوستم رو می خوام نه این دوست هوو نما رو. از روی صندلی بلند شدم و از داخل کمد یکی از پیراهن
های کامیار برداشتم. روی تخت دراز کشیدم و پیراهن رو توی بغلم گرفتم؛ دوری از کامیار برام خیلی سخت بود. این
تخت خیلی سرد بود بدون کامیار، عمیق پیراهن رو بو کردم و چشمام رو بستم تا به مهمونی خواب برم.....
romangram.com | @romangram_com