#پیغام_عشق_پارت_193

صوفیا : تو هم به کامیار سلام برسون بای
- بای
گوشی رو قطع کردم. صوفیا هم داشت طعم شیرین مادر شدن رو می چشید و من براش خوشحال بودم، خدایی
میشه منم یه روزی این حس رو تجربه کنم؟ منم مادر بچه ی خودم بشم؟ وایی که چقدر دلم گرفته بود، اشک روی
گونه هام روان شد......
سه ماه بعد :
از یه پرتگاه پرت شدم پایین، جیغ کشیدم و چشمام رو باز کردم؛ شروع کردم به نفس نفس زدن، چه خوشحال بودم
که به جایی پرتگاه توی آشپزخونه روی صندلی نشسته بودم، چه خواب ترسناکی بود، نفس عمیقی کشیدم، نگاهم
به ساعت افتاد، دوازده رو نشون می داد؛ اما هنوز از کامیار خبری نبود، یه مدت میشد که کامیار دیر میامد خونه یا
اینکه اصلا نمیامد، همش هم می گفت کار دارم، اضافه کاری دارم و این حرفا!!! شام یخ کرده بود، با عصبانیت از روی
صندلی بلند شدم و ظرف های غذا رو برداشتم و محتواشون رو داخل سطل زباله خالی کردم. صدای در آمد، پس
بالاخره جناب پر کار تشریف اورد، بشقاب ها رو توی سینگ پرت کردم.
کامیار : غزال تو هنوز بیداری؟
به قیافه ی متعجبش نگاه کردم
- برات غذای مورد علاقه ات رو درست کردم، وقتی سر میز منتظرت بودم، خوابم برد الان بیدار شدم
کامیار : ببخشید کارم طول کشید
- امیدوارم چیزی خورده باشی، چون سطل زباله الان غذا ها رو خورد
کامیار : اره ساندویچ خوردم
- اهان
کامیار : خوب من برم بخوابم
- کامیار!
کامیار : بله
قبلا می گفت جانم!!!
- زیادی سر حالی
کامیار : سر حالم!!؟
- اره، برای کسی که تا این ساعت سر کار بوده، این حجم سرحالی عجیبه!
نفسی کشید.
کامیار : داشتم کار می کردم که خوابم برد، وقتی هم که بیدار شدم دیگه دیر وقت شده بود برای همین آمدم خونه
گوشای منم که دراز مخملی

romangram.com | @romangram_com