#پیغام_عشق_پارت_189

دستش رو گرفتم
- لطفا بهش فکر کن شراره من به کمکت نیاز دارم، تازه کسی هم چیزی نمیفهمه
شراره : به احتمال صفر من قبول کنم اما کامیار قبول نمی کنه
- من باهاش حرف میزنم تو قبول کنی اون هم قبول می کنه
شراره : غزال اول آروم باش، بعد فکر کن روی هوا که نمیشد حرف زد
- فکرام رو کردم، تو با کامیار ازدواج می کنی بعد هم طلاق می گیری.
شراره : به همین راحتی؟
- اره به همین راحتی لطفا
شراره : باید فکر کنم
- تا شب وقت داری فکر کن، بعد جواب مثبت رو بده
برام سر تکون داد، دستش رو رها کردم از اتاق بیرون رفت. تنها راهم همین بود؛ اگه شراره و کامیار باهم ازدواج کنن
اون وقت دیگه جایی برای مینا نیست، شراره می تونه به کامیار یه بچه بده، کسی هم از این ازدواج چیزی نمیفهمه،
شراره دوسته من و کامیار پس خطرناک نیست اما مینا خطرناکه. من باید زندگی ام رو نجات بدم. یکم دلم شور می
زد. من عاشق کامیار بودم و برای حفظ کردن این عشق هر کاری می کردم.......
شراره قبول کرد تا با کامیار ازدواج کنه، نمی دونم چرا اما وقتی بهم گفت که قبول میکنه دلم هوری ریخت؛ برای
کدوم زن آسونه که کسی قبول کنه زن شوهر بشه؟ که برای من آسون باشه؟ اره شراره دوستم بود اما بازم قلبم یه
جوری شده بود.. امشب قرار بود با کامیار درباره ی ازدواجش حرف بزنم، شراره رفته بود خونه ی دوستی که توی
محل کارش پیدا کرده بود، تا من راحت تر با کامیار حرف بزنم.. کامیار شام خورده بود و روی مبل نشسته بود و تی
وی نگاه می کرد، سینی چای رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. آب دهنم رو قورت دادم، سینی رو، روی میز
گذاشتم و روی مبل کنار کامیار نشستم.
- بفرما چای
کامیار : ممنون
بهش لبخند زدم، حالا از کجا شروع کنم؟
کامیار : غزال چیزی شده؟
- چطور مگه؟
کامیار : نمی دونم اما یه مدلی شدی!
- تو من رو دوست داری؟
بهم نگاه کرد
کامیار : معلومه که اره

romangram.com | @romangram_com