#پیغام_عشق_پارت_177
شراره : خوب شاید اره
- خیال بافی نکن همچیز مشخصه
صدای نفس کشیدن شراره آمد، هنوز هم باورش برام سخت بود، حرفای دکتر توی ذهنم اکو شد ( شما نمی تونید
حامله بشید، شما توان بارداری ندارید). خدایا من چکار کنم؟! هق هق گریه هایم بلند شد.
شراره : غزال میریم یه دکتر دیگه حل میشه همچی
- چطوری به کامیار بگم؟
شراره : فعلا نمی خواد به اون چیزی بگی، اول بزار خودمون مطمئن بشیم، بعد بهش بگو
- مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟!
شراره : با حرف یه دکتر که نمیشه مطمئن شد، باید چند تا دکتر بریم
- با اینکه می دونم فایده ی نداره اما باشه دکترای دیگه هم میریم.
شراره : تو مادر میشی نگران نباش
آهی کشید، خدا کنه حرف شراره درست باشه و من مادر بشم، کامیار با شنیدن این خبر داغون میشه زندگیمون از
هم می پاشه، کامیار عاشق بچه است و منم بچه دار نمیشم.
شراره : فکر و خیال بیخود نکن این قدر حرص نخور
- نمی تونم قلبم آروم نمی گیره
شراره : باید بتونی، با این حال زارت که کامیار بهت شک می کنه!!
دستمال به سمتم گرفت
شراره : بگیر اشکات رو پاک کن
دستمال رو گرفتم و اشک هام رو از روی صورتم پاک کردم.
شراره : بیخیال باش همچیز حل میشه
آه کشیدم، کاش به همین راحتی بود؛ کاش همه ی این چیزا فقط یه کابوس زشت بود، کاش مادر بشم، مادر یه دختر
ناز و خوشگل یا مادر یه پسر مهربون و با نمک، قند عسل توی بغلم بگیرم، کلاه به سر توی بغلم بگیرم، کاش حسرت
به دل نمونم......
دو ماه بعد :
با شراره چندین دکتر رفتیم همشون یه جواب دادن من مشکل داشتم و مادر نمیشدم، به کل افسردگی گرفته بودم،
ناراحت و حواس پرت شده بودم، شراره هی بهم تذکر می داد که آروم باشم و این قدر حرص نخورم اما من نمی
تونستم، تمام رویاهام و آرزوهام از بین رفته بود، حس می کردم به زودی قرار زندگی ام از هم بپاشه. کامیار به حال
خرابم انگار شک کرده بود با اینکه تمام تلاشم رو می کردم که عادی جلویش رفتار کنم.... برای تولد پویا آمده بودیم
اصفهان، البته دریا چیزی از مشکل من نمی دونستم، چون تولد پویا بود نمی خواستم دریا نگران و ناراحت باشه؛
romangram.com | @romangram_com