#پیغام_عشق_پارت_176
- توی فکر
شراره : دیوونه بیخیال باش تو که سنی نداری! چرا این قدر نگرانی؟
- نمی دونم اما سعی می کنم بیخیال باشم
شراره : آفرین دوست خوشگلم
بهش لبخند زدم. گونه ام رو ب*و*س کرد، شراره هنوز هم با ما زندگی می کرد، وقتی دریا جریان رو شنیدن کلی
ناراحت شد و شراره یه دو هفته ی رفت اصفهان پیش دریا، شراره تازه یک هفته بود که کار پیدا کرده بود، اولین
قدم رو، برای مستقل شدن برداشته بود. روحیه اش بهتر از قبل شده بود. من و کامیار همه جوره هواش رو داشتیم و
ساپورتش می کردیم. صوفیا و عطا هم ماه قبل رفتند کانادا کلی توی فرودگاه، من و صوفیا در آغوش هم اشک
ریختیم، دیروز عکس برام فرستاد از خونه اش و شهر کانادا. گلسا هم گاهی بهم ایمیل میزد و عکس می فرستاد. دلم
براش تنگ شده بود، گلسا گفت که تابستون بریم پیشون اما ما جواب قطعی بهشون ندادیم. من دلم بچه می
خواست نه مسافرت. پریسا و امید هم داشتن بار سفر می بستند. بودن شراره در کنارم عالی بود بیشتر وقتا توی
پارک، کافه، سینما و پاساژ ولو بودیم، کامیار هم خوشحال بود که من تنها نیستم و دوستم کنارمه، پویا هم ملوس تر
از قبل شده بود، دلم می خواست بخورمش تپل مپل شده بود و دریا می گفت خیلی شیطون شده و اذیت میکنه،
چقدر دلم مادر شدن می خواست، وایی که من عاشق دختر بودم اما پسر هم خوب بود، اصلا هر چی باشه، فقط باشه،
سالم و صالح باشه. وایی من چرا این قدر دلم شور میزد؟؟! آتو دست نسرین داده بودم اونم از خدا خواسته روی
اعصابم لی لی می کرد، از بس انرژی منفی فرستاده بود منم خل شده بودم و حس می کردم یه مشکلی دارم........
چهار ماه بعد :
دیگه نتونستم تحمل کنم برای این که زمین نخورم؛ دستم رو، روی دیوار گذاشتم و به دیوار تکیه دادم.
شراره : غزال خوبی؟!
بغض راه گلو ام رو بسته بود؛ برای همین چیزی نتونستم بگم.
شراره : بیا بریم داخل ماشین
دستم رو گرفت، با کمکش سوار ماشین شدم، نفسم گرفته بود، داشتم خفه میشدم. سد شکسته شد و سیل اشکام
روی صورتم روان شد.
شراره : غزال آروم باش
- آخه چطوری آروم باش چطوری؟!؟
شراره : به همین زودی که نباید تسلیم بشی
- دیدی دلشور هام درست بود دیدی حسم درست می گفت
شراره : باشه درست حدس زدی، اما آخر دنیا که نشده! میریم یه دکتر دیگه
- مگه فرقی هم می کنه؟
romangram.com | @romangram_com