#پارلا_پارت_244


من اخم کرد و در دل گفتم:

مرتیکه ی و*ح*ش*ی گنده! خودش عین گراز می مونه. اون وقت به من می گه جونور!

علیرضا صاف ایستاد و محکم گفت:

تو با پارلا هیچ جا نمی ری... شیرفهم شد؟ تیم خشایار تا یه ساعت دیگه می رسن. ممکنه کار پارلا توی درمانگاه طول بکشه. من پیش خشایار بهت احتیاج دارم... درضمن! ما دو ساعت برای دکتر فیلم اومدیم که فک و فامیل این دختریم. تو رو با این ریخت مشکوکت کجا جا بدیم؟

سعید ابرو بالا انداخت و گفت:

منم نگفتم که خودم می خوام باهاش برم.

با سر به مردی که با ما هم خانه بود اشاره کرد. علیرضا به من نگاه کرد. منم شانه بالا انداختم و گفتم:

من حرفی ندارم.

سعید پوزخندی زد و گفت:

به هیکلش نگاه نکن... اگه بخوای فرار کنی چشمت و در می یاره.

در دل گفتم:

ببینیم و تعریف کنیم!

سعید از اتاق بیرون رفت. علیرضا خم شد و با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

اگه معذبی خودم باهات می یام... راستش یه تیم جدید دارن می یان که می خوام باهاشون صحبت کنم. می تونیم بعدش با هم بریم.

من سر تکان دادم و گفتم:

یه دکتر رفتنه دیگه! می ریم و زودی می یایم. تو کارت و بکن... تو رو خدا یه کاری کن زودتر برسیم و از شر این سعید خلاص شیم. داره حالم و بهم می زنه.

علیرضا لبخند زد. به سمت در رفت و گفت:

خیلی زود همه چی تموم می شه. نگران نباش. بذار برایت یه پلیور بیارم. بیرون سرده.

نفس راحتی کشیدم. همه چیز درست شده بود. از اولش هم بعید می دانستم که سعید بگذارد علیرضا با من بیاید. مشخص بود که یک نفر دیگر را مسئول می کند ولی می ترسیدم بیشتر از یک نفر را مامور کند. در دل گفتم:

اون بخشی که به من بستگی داشت حل شد... دیگه بقیه ی چیزها به سیاوش بستگی داره.

romangram.com | @romangram_com