#پارلا_پارت_243


سرم را پایین انداختم. علیرضا تسلیم شد و گفت:

باشه... پس ما تا یه ساعت دیگه درمانگاهیم.

در دل گفتم:

اینم مرحله ی اول! حالا باید چه جوری علیرضا رو راضی کنم که با خان داداش برم درمانگاه؟

به فکر فرو رفته بودم. بلافاصله بعد از رفتن دکتر سعید خودش را به خانه ی ما رساند. علیرضا از اتاق بیرون رفته بود و صدای پچ پچش را با سعید می شنیدم. گوشم را تیز کرده بودم تا بفهمم چی می گویند ولی حتی متوجه یک کلمه از حرف هایشان هم نشدم. دعا می کردم که به دکتر مشکوک نشده باشند. در اتاق باز شد و علیرضا وارد شد. لباس هایم که دیشب شسته بودمشان را زیر ب*غ*ل زده بود و برایم آورده بود. سعید در چهارچوب در ایستاده بود. او پوزخندی زد و با حالت تحقیرآمیزی گفت:

چه زن ذلیل هم هستی جناب علیرضا خان!

علیرضا به او توجهی نکرد. لباس ها را روی تخت گذاشت و بهم گفت:

بیا... لباسات خشک شده. مانتوت رو بپوش که بریم.

سعید سر تکان داد و گفت:

نه! تو باهاش جایی نمی ری.

علیرضا اخم کرد و گفت:

کی به تو گفت دخالت کنی؟

سعید به سمتمان آمد و گفت:

تو زیادی شل می گیری... اون وقت این دختره از دستمون در می ره. خشایار هم تا یه ساعت دیگه می رسه. باید اینجا باشی که باهاشون تصفیه حساب کنی.

من پیش دستی کردم و به سعید گفتم:

من با تو جایی نمی یام ها!

سعید چشم غره ای بهم رفت. علیرضا که کلافه به نظر می رسید گفت:

با این پای داغونش چه جوری می خواد فرار کنه؟

سعید شانه بالا انداخت و گفت:

تو که می دونی این چه جونوریه!

romangram.com | @romangram_com