#پارلا_پارت_229


سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم... به اندازه ی کافی در آن مدت اشک ریخته بودم. از گریه کردن متنفر بودم. به اندازه ی کافی هم گریه کرده بودم... آن روز توی دستشویی آن خانه به خودم قول داده بودم که قوی بمانم... تصمیم داشتم مبارزه کنم. من نباید اشک می ریختم... چه کسی با اشک ریختن به جایی رسیده بود که من دومیش باشم؟

هنوز هم میل زیادی برای این داشتم که خودم را به دست خواب و سیاهی بسپارم ولی می خواستم به اطرافم نگاه کنم و متوجه بشوم کجا می رویم... آخر سر تسلیم شدم. سرم را روی شانه ی علیرضا گذاشتم و به پلک هایم اجازه دادم که روی هم بیفتند... هر چند لحظه یک بار بیدار می شدم... یا از درد... یا با تصور شنیدن صدای ماشین های پلیس... ولی افسوس که همه اش توهم بود!



چشم هایم را باز کردم. همه داشتند از ماشین پیاده می شدند. علیرضا که به طرز آزاردهنده ای سالم و خوش تیپ و خوش بو بود، با خوشحالی بهم خندید و گفت:

بیدار شدی؟

چشم غره ای بهش رفتم. همه ی بدن من زخم شده بود آن وقت موهای اتو کرده ی او حتی میلی متری تغییر زاویه نداده بود. از دست او و دیوانگی هایش حرص می خوردم. کم مانده بود من را به کشتن بدهد و سرنوشت ناملعومی هم برای ساقی به وجود آورده بود... حداقل ای کاش این قدر خوشحال نبود! از سرما به خودم لرزیدم. دندان هایم از سرما به هم می خورد و صدا می کرد. شب شده بود و فضای اطرافم کاملا تغییر کرده بود. دیگر از آن بیابان خبری نبود. با کنجکاوی به درخت های بدون برگ اطرافم نگاه کردم. در یک محوطه ی خلوت و ساکت بودیم. چشمم به دو خانه ی روستایی افتاد که رو به رویشان متوقف شده بودیم. اطراف خانه پر از درخت هایی بود که اکثرا خشکیده بودند... گویی هدف از کاشت آنها فقط مخفی کردن آن دو خانه بود. سعی کردم از ماشین پیاده بشوم ولی نمی توانستم زیاد از زانویم کار بکشم. چهره ام را در هم کشیدم و سعی کردم با احساس درد مقابله کنم. از این که آن مدت ضعیف و مریض و بی اراده شده بودم ناراحت بودم.

علیرضا گفت:

می خوای ب*غ*لت کنم؟

صورتم از درد در هم رفت و گفتم:

نیکی و پرسش؟

علیرضا جلو آمد. یک دستش را زیر زانوهایم انداخت و یک دستش را دور کمرم حلقه کرد. من را بلند کرد و گفت:

یکی دو روز اینجا می مونیم... خیلی درد داری؟ فکر می کنی جاییت شکسته باشه؟

من که دندان هایم از سرما به هم می خورد گفتم:

نه! دردش اون قدرها هم زیاد نیست ولی حتما باید بریم دکتر... باشه؟... تو رو خدا بریم توی خونه دارم یخ می زنم.

علیرضا به راه افتاد و گفت:

تو برو یه دوش بگیر و غذا بخور... یه کمی هم استراحت کن. منم می فرستم دنبال دکتر.

من حلقه ی دستم را دور گردنش محکم تر کردم و خوشحال بودم که توی ب*غ*ل او بودم... هیچ میلی برای راه رفتن نداشتم. به سمت دو خانه ی روستایی رفتیم. وارد یکی از خانه ها شدیم. شبیه خانه های روستایی بود ولی پیشرفته تر از آن ها به نظر می رسید. به نسبت یک خانه ی آن تیپی بزرگ بود. یک هال بزرگ داشت که از یک طرف به آشپزخانه و دستشویی، از دو طرف به اتاق های متعدد محدود می شد. توی هال یک کرسی بود که واقعا در آن هوای سرد می چسبید. علیرضا من را کنار کرسی زمین گذاشت. من که سرما به استخوان هایم نفوذ کرده بود زیر کرسی خزیدم و خدا را شکر کردم. علیرضا رو به مردها دستورهایی داد. یک مرد دیگر هم قرار بود در آن خانه بماند. خوشبختانه سعید و دو مرد دیگر به به خانه ای دیگر رفتند. البته وقتی علیرضا بهم گفت که فردا نیروهای جدید می رسند لبخند روی لبم خشکید.

جایم زیر کرسی خیلی خوب بود. به هال نگاه کردم. وسیله ی خاصی در آن نبود. یک پنجره داشت که پرده ای کلفت آن را پوشانده بود. کل زمین موکت شده با فرش کهنه ی قرمز رنگی پوشیده شده بود. پشتی های قرمز رنگ دورتا دور هال قرار داشت. در همین موقع زن پیری از آشپزخانه وارد هال شد. موهای حنا زده اش از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود. پوست دست و صورتش چروکیده بود و یک خال گوشتی بزرگ کنار بینی عقابیش داشت. علیرضا با دیدن او گفت:

تا یکی دو ساعت دیگه برای سه نفر سوپ درست کن. یه دستی هم به تختخواب و اتاق اون وری بکش.

زن تعظیمی با سرش کرد و رفت. دلم به حالش سوخت. با آن سن و سال مجبور بود برای چه آدم هایی کار کند. علیرضا جای پسرش که چه عرض کنم! جای نوه اش بود. با این حال با آن لحن آمرانه به او دستور می داد.

romangram.com | @romangram_com