#پارلا_پارت_228
علیرضا دستش را دور کمرم انداخت. من بازویش را گرفتم و وقتی به راه افتادیم متوجه شدم که اصلا نمی توانم از پای راستم استفاده کنم. آن قدر درد می کرد که چشم هایم را پر از اشک کرد و به زور جلوی فریاد دردآلودم را گرفتم. علیرضا گفت:
وزنت رو بنداز روی بازوی من... الان می رسیم به ماشین.
لنگان لنگان و با کمک علیرضا به محوطه رفتم و چشمم به آخرین ماشینی که باقی مانده بود افتاد... با خودم شرط بستم که این یکی هم به زودی بلایی سرش می آید... فقط دیگر مطمئن نبودم ازش سالم بیرون بیایم.
من، علیرضا و دو مردی که از ماشین سفید بیرون پریده بودند عقب نشستیم. سعید پشت فرمان نشست و مردی دیگر هم جلو نشست. توی زمینی سنگلاخی و بی آب و علف به راه افتادیم... هیچ نظری در مورد این که آن جا کجا می توانست باشد نداشتم. چشم هایم را بستم و در دل آرزو کردم که از این درد بمیرم.
علیرضا پیشانیم را ب*و*سید و گفت:
تحمل کن باشه؟ چند ساعت دیگه می رسیم یه جایی که می تونیم بریم دکتر.
شانه ام را فشار داد. من چشم هایم را بستم و دندان هایم را به هم فشار دادم تا به خاطر درد فریاد نکشم. علیرضا اخم کرد و گفت:
پس عماد کو؟
سعید که انگار منتظر فرصتی بود تا از خشم منفجر بشود گفت:
تازه یادش افتادی؟
یکی از مردها در گوش علیرضا چیزی را زمزمه کرد. علیرضا ابرو بالا انداخت و سوتی کشید... مطمئنا متوجه شده بود که عماد مرده است. او با صدایی که بی تفاوتی ازش می بارید گفت:
سعید... متاسفم!
سعید با صدایی که می لرزید گفت:
آره از صدایت مشخصه که چه قدر متاسفی!
علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:
نباید قاطی این ماجرا می کردیش.
من که از سعید می ترسیدم در گوش علیرضا گفتم:
تو رو خدا عصبانیش نکن... دیوونه می شه و همه مون و می کشه ها!
علیرضا پوزخندی زد ولی چیزی نگفت... صورت سعید را نمی دیدم ولی می توانستم حدس بزنم که از خشم کبود شده است. یاد قسمی که چند دقیقه ی پیش خورده بود افتادم...لحنش و تهدیدش لرزه به اندامم می انداخت. در دل گفتم:
من که آخرش هم نتونستم فرار کنم... برای چی اون سرنگ لعنتی رو زدم توی گردن عماد؟ اگه این کار و نمی کردم الان سالم بودم... عماد زنده بود و سعید من و به مرگ تهدید نمی کرد. ساقی هم... وای خدا... ساقی... ای کاش سالم باشه... خون ریزی نداشت... ولی تکون هم نمی خورد... خدایا! عجب غلطی کردم.
romangram.com | @romangram_com