#پارلا_پارت_221


آخه چرا؟

علیرضا گفت:

وقت نداریم پارلا... سوار شو... .

با تظاهر به بداخلاقی سوار شدم. بدم نمی آمد چند ساعت دور از علیرضا باشم. آن چند روز عین کنه بهم چسبیده بود. وقتی سوار ماشین شدم ساقی را دیدم که کنارم نشسته بود. از خوشحالی خندیدم ولی وقتی نگاهم به دست و پای بسته اش افتاد خنده روی لبم خشکید. او آهسته گفت:

مهم نیست.

در همین موقع صدای سعید را از سمت راستم شنیدم. به سمتش برگشتم. او با بداخلاقی گفت:

تکون بخور دیگه!

با گیجی بهش نگاه کردم... تازه فهمیدم... می خواست سوار شود! داد زدم:

من کنار تو نمی شینم!

سعید که از همیشه عصبی تر به نظر می رسید مشت محکمی به سقف ماشین زد و گفت:

زود برو تو با من جر و بحث نکن! من توی مارمولک رو بدون محافظ ول نمی کنم.

راننده که پسر جوانی بود با خونسردی گفت:

وسط اتوبان که نمی تونه خودش و بندازه بیرون. در رو هم قفل می کنیم... خیلی نگرانی دستش رو ببند.

علیرضا به سمتمان آمد و گفت:

سعید زود باش.

سعید چند لحظه مکث کرد. بعد گفت:

خیلی خب! دستش رو می بندم.

خواستم اعتراض بکنم ولی با دیدن چهره ی خونسرد علیرضا پشیمان شدم. او تنها کسی بود که ممکن بود از من طرفداری کند ولی چهره ی خونسردش نشان می داد که در این زمینه کاملا با سعید موافق است. ترجیح دادم خودم را ضایع نکنم و حرفی نزنم.

سعید دست هایم را محکم بست و بعد در را بهم کوبید. پنجره های عقب ماشین پرده های مشکی رنگی داشت و پرده ها را هم کشیده بودند. راننده بلافاصله قفل مرکزی را زد. من با کنجکاوی به چهره ی راننده و کسی که جلو نشسته بود نگاه کردم... هر دو خونسرد و ساکت بودند... گویی بار اولشان نبود که در این موقعیت قرار می گرفتند. ناگهان یک نکته ی جالب به ذهنم رسید... من هیچ کدام از مردهایی که در آن خانه ی شهرک غرب بودند را دوباره ندیدم... گویی همه یشان عوض شده بودند. هیچ کدام از مردهایی که دیده بودم را دوباره ندیدم و هیچ کدام از این مردها را هم قبلا ندیده بودم... فقط سعید بود که همه جا حضور داشت.

ماشین ها به راه افتادند. آن طور که فهمیدم ماشین سفید رنگ جلوتر از ما می رفت و ماشین مشکی رنگ پشت سرمان می آمد. با دست های بسته ام دست ساقی را گرفتم و بهش لبخند زدم. او هم لبخندی بهم زد... کمی بی حال به نظر می رسید ولی لبخندش خوشحالم کرد... حداقل دیگر از دستم ناراحت نبود.

romangram.com | @romangram_com