#پارلا_پارت_191
الان می یام.
از ماشین پیاده شد. با چشم دنبالش کردم. متوجه نشدم که کجا رفت. با ناراحتی یک لحظه تمام اتفاقات آن شب را مرور کردم. بدترین شب زندگیم بود... به مادر کسری که فکر می کردم معده ام درد می گرفت و سرم سوت می کشید... به علیرضا که فکر می کردم برای خودم نگران می شدم و هاله ای از سوالات پی در پی من را احاطه می کرد... و به سیاوش که فکر می کردم... برای احساسی که دو روز بیشتر فرصت شکوفایی پیدا نکرده بود دل می سوزاندم.
سیاوش دوباره توی ماشین نشست و گفت:
برایت آژانس گرفتم. از این جا به بعد رو باید با آژانس بری... نمی خوام کسی ما رو با هم ببینه... فقط... .
حرفش را نیمه تمام گذاشت. چرخید و از صندلی عقب ماشین پاکت بزرگی را برداشت و روی پایم گذاشت. با لبخندی که هیچ وقت ازش ندیده بودم بهم گفت:
این برای تو اِ.
با شگفتی به لبخندش نگاه کردم... چرا باید آن آخرین لبخندی باشد که ازش می دیدم؟ چرا شانس این را نداشتم که احساسی که الهه تجربه کرده بود را تجربه کنم؟ مطمئن نبودم که این همان احساس باشد ولی ... می خواستم که این همان حس باشد... چشم از لبخند جذاب سیاوش گرفتم و به پاکت نگاه کردم. بازش کردم... یک کیف بود. اشک توی چشم هایم جمع شد. با دست هایم صورتم را گرفتم... قلبم بعد از یک روز تحمل احساس حقارت و دلتنگی و ترس، آن لحظه پر از خوشحالی شد... پر از قدردانی.
سیاوش گفت:
گفته بودی همه ی کیف هایت نفرین شدن که پاره شن... این یکی رو جادو جنبل کردم که پاره نشه... یعنی امیدوارم که این طور نشه.
رو به سیاوش کردم. او به چشم هایم نگاه کرد که پر از اشک بود... اشک هایی از یک خوشحالی عمیق... سیاوش گفت:
اگه گریه کنی پسش می گیرم.
دستش را به سمت کیف دراز کرد. در میان اشک هایم خندیدم. با دست روی دست سیاوش زدم و گفتم:
به کیفم دست نزن!
بعد دست او را گرفتم. رو به او کردم و گفتم:
ممنون... واقعا خوشحالم کردی.
او دوباره لبخند زد و من دهانم را باز کردم که بگویم... شاید برای تو اهمیتی نداشته باشم... ولی تو برای من بی اهمیت نیستی... دیگه نیستی... شاید چون الان داری می ری این حس بهم دست داده... شاید تحت تاثیر اتفاقات امروز دارم این حرف رو می زنم... ولی ایمان دارم که دلم برایت تنگ می شه... می خوام بدونی که هیچ وقت برایم مثل بقیه نبودی... نه توی ذهنم و نه توی واقعیت... و می خوام بدونی که خیلی مردتر از هر مردی هستی که تا حالا دیدم... من هیچ وقت پیش تو حس نکردم که احتیاج دارم کس دیگه ای باشم... پیش تو همیشه این که خودم باشم کافی بود... هیچ وقت یادم نمی ره که امروز توی اوج دل شکستگی و بی پناهیم، چتر کی بالای سرم بود و کی بود که بهم گفت ((من به کسی اجازه نمی دم تحقیرت کنه.))... .
یک دنیا در دلم حرف زدم و جمله پشت سر هم ردیف کردم ولی نتوانستم هیچ کدامشان را به او بگویم. فقط بغض کردم... چانه ام لرزید و یک خداحافظ گفتم... از ماشین پیاده شدم... به سمت ماشین آژانس رفتم... سعی کردم برای احساسی که شروع نشده داشت تمام می شد گریه نکنم... .
هنوز ماشین راه نیفتاده بود که سیاوش به شیشه ی ماشین زد. من سریع شیشه ی ماشین را پایین کشیدم. در دل خدا خدا می کردم که از تصمیمی که داشت منصرف شده باشد. همین که شیشه را پایین دادم و به صورتش زل زدم گفت:
پارلا... اگه دیشب بهت گفتم برام مهم نیست... منظورم این نبود که برام اهمیتی نداری... منظورم این بود که این قدر چیزهای مهمتری در مورد تو برام وجود داره که اون تصوری که تو وحشت داشتی من داشته باشم اصلا به چشم نمی یاد. هر چیزی که مربوط به تو باشه برای من مهمه و برای همین دارم ازت فاصله می گیرم... معذرت می خوام که توی این موقعیت قرار دادمت... خداحافظ!
او به سمت ماشینش رفت و من به رفتنش نگاه کردم. ماشین به راه افتاد و من با دنیایی از دلتنگی... ترس ... دل شکستگی... تنها ماندم. سرم را روی کیف جدیدم گذاشتم و به دنبال حس تنفر و ترسی که آن اوایل از سیاوش داشتم گشتم... اثری ازش پیدا نمی کردم. انگار هرگز آن احساس وجود نداشت... با خودم فکر کردم:
romangram.com | @romangram_com