#پارلا_پارت_190


من که هنوز ذره ای از حرف های سیاوش را باور نکرده بودم گفتم:

چرا این قدر یه دفعه ای این اتفاق افتاد؟

سیاوش گفت:

شاید به نظر تو اتفاقی بیاد ولی از نظر ما اتفاقی نیست. علیرضا از طرف باباش مامور یه کاری بوده... یه مدت اومد ایران تا کارها رو راست و ریس کنه و الانم کارش تموم شده ولی نه با یه پایان خوب... کارهاشون اون طوری که می خواستن پیش نرفته و پلیس هم افتاده دنبالشون... .

با حرص گفتم:

شاید برای تویی که همه ی جزئیات رو می دونی این موضوع عجیب نباشه ولی من اصلا نمی فهمم چی داره پیش می یاد. باید بیشتر مسئله رو برایم بشکافی.

سیاوش خیلی محکم گفت:

نه! همین الانش هم زیادی می دونی... اصلا نباید این چیزها رو بهت می گفتم... تو فقط باید توی خونه بمونی و به همه بگی مریضی. همین! به هیچ وجه هم نباید به دیدن علیرضا بری.

پایم را به کف ماشین کوباندم و گفتم:

ولی... این طوری... من احساس آرامش نمی کنم. تو داری من و با حرفت می ترسونی. ببین! خواهش می کنم خودت محافظت کن ازم.

سیاوش پوزخندی زد و گفت:

گفتم که می خوام ولی نمی تونم... من دیگه مسئول این پرونده نیستم.

با تعجب گفتم:

آخه چرا؟

سیاوش گفت:

خصومت شخصی علیرضا با من خطرناک شده. ممکنه روی زندگی اطرافیانم هم اثر بذاره... از جمله تو... برای همین این پرونده رو از من گرفتن و منم با کمال میل قبول کردم... چون اگه بلایی سر تو بیاد من هیچ وقت خودم و نمی بخشم.

سرم را پایین انداختم و در دل گفتم:

بعد از همه ی اون چیزهایی که از مامان کسری شنیدم همین و کم داشتم... این که دیگه قرار نیست سیاوش رو ببینم... و اینکه جونم در خطره.

اصلا احساس ترس نمی کردم... می دانستم کنار سیاوش در امان خواهم بود ولی از فردا... می توانستم پیش بینی کنم که ترس از آدم های بابای علیرضا و دلتنگی برای سیاوش دیوانه ام خواهد کرد. آن قدر عصبی و آشفته شده بودم که معده ام درد گرفت. سرم را به صندلی تکیه دادم و به نیم رخ سیاوش نگاه کردم. او ماشین را روشن کرد و به راه افتاد... باورم نمی شد که بار آخر باشد که او را می بینم. تمام آن مدت او مثل یک سایه دنبالم بود... از فردا بدون او... به صورتش زل زدم و سعی کردم در آن لحظه نه به روز بدی که داشتم فکر کنم و نه به آینده ی پر استرسی که در پیش داشتم... برایم خیلی سنگین بود که بدون این که دقیقا بدونم چرا از دیدن او محروم شوم. چرا بابای علیرضا باید به من حساسیت نشان دهد؟ یعنی علیرضا واقعا احساسی به من داشت؟ تنها چیزهایی که می توانست یک پدر را اینطور وحشت زده کند و باعث شود که برای من مامور بگذار، علاقه ی علیرضا به من و یا خطرناک بودن من بود... چون دومی نمی توانست درست باشد... به احتمال زیاد بابای علیرضا فکر می کرد این بار دیگر علیرضا واقعا نسبت به یک دختر احساسی پیدا کرده است... دختری که به سیاوش هم خیلی نزدیک است... ولی من نمی توانستم این موضوع را جدی بگیرم... مثل همان وقتی که نتوانستم موضوع بین شهرزاد و علیرضا را جدی بگیرم. من فقط ناراحت بودم... دوباره داشتم بغض می کردم... فقط دلشکسته بودم... عادت کرده بودم هرجا که می روم سنگینی نگاه سیاوش را احساس کنم. داشتم با این موضوع که هیچ وقت تنها نیستم کنار می آمدم... تازه داشتم می فهمیدم که او چه قدر با بقیه فرق دارد... تازه داشتم ترسیدن از او را کنار می گذاشتم... تازه داشتم برای دیدنش مشتاق و هیجان زده می شدم... ته دلم می دانستم این شروع احساسی است که همیشه از آن فرار می کردم ولی... نمی توانستم به سادگی از کنار این احساس بگذرم... چون تازه داشتم حرف های مارال را درک می کردم... جذابیت مردانه ی سیاوش... به صورت استخوانی و لاغرش نگاه کردم. ابروهایش را مثل همیشه با یک اخم در تماس با مژه های بلندش قرار داده بود. چشم های قهوه ای تیره اش را به خیابان دوخته بود. برای اولین بار داشتم احساس می کردم که موهای مشکی و کوتاهش را دوست دارم... ولی چه فایده... آن شب آخرین شب بود... .

سیاوش ماشین را کنار خیابان پارک کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com