#پارلا_پارت_187


با صدای ضعیفی پرسیدم:

کجا؟

سیاوش گفت:

هر جایی غیر اینجا... نمی خوام کسی ببینتمون.

ضعیف و بی حال بودم... دوست داشتم به او تکیه کنم... در آن لحظه به او که همیشه محکم بود احتیاج داشتم ولی... صدایش در سرم پیچید:

برای من مهم نیست.

زیرلب گفتم:

لعنتی!

با حرص بازویم را از دستش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم. سیاوش نچ نچی کرد و گفت:

مگه من دیشب چی گفتم که این طوری می کنی؟

حالم خراب بود... نمی توانستم حرف بزنم. ساکت ماندم. میل عجیبی برای بستن چشم هایم داشتم... سرم گیج می رفت... وای نه! نکند دوباره داشتم غش می کردم؟ من از غش کردن متنفر بودم... دست هایم را مشت کردم و بی اراده دنبال سیاوش رفتم. سیاوش در یک پژو 206 مشکی را باز کرد و کنار ایستاد تا من سوار بشوم. سوار ماشین شدم... به قطره های باران نگاه کردم که دیگر از هجومشان در امان بودم. فضای ماشین گرم تر از بیرون بود و این موضوع بهم آرامش می داد. بغض هنوز گلویم را می فشرد و احساس دل شکستگی می کردم. سرم را به شیشه تکیه دادم... چشم هایم را بستم. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید. دست هایم را در هم گره کردم. تلاش بیهوده ای برای فراموش کردن حرف های خانم شهنازی می کردم... می دانستم که تا عمر دارم آن روز را فراموش نخواهم کرد.

دست گرم سیاوش را روی دستم احساس کردم... علی رغم همه ی آن چیزی که به من گذشته بود نمی توانستم نسبت به اولین باری که او من را لمس کرده بود بی تفاوت باشم. چشم هایم را باز کردم و به دست های او که نسبت به دست های سرد من داغ بود چشم دوختم. سیاوش گفت:

من نمی دونم چی شده پارلا ولی... خواهش می کنم گریه نکن... .

دست هایم را بهم فشردم و سیاوش هم فشار دستش را روی دست هایم بیشتر کرد. با همان صدای ضعیف که به زور در می آمد گفتم:

برای چی اومدی؟ تو که برایت مهم نبود... .

سیاوش چیزی نگفت. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. سرم گیج می رفت. چشم هایم را بستم و سعی کردم خودم را آرام کنم. چه قدر خوب بود که سیاوش حرف نمی زد... خیلی خوب بود که حضورش را کنارم احساس می کردم... هرچه قدر که اوایل از دیدنش وحشت می کردم، آن لحظه از حضورش احساس آرامش می کردم. نمی دانستم سیاوش به کدام سمت می راند... ولی خوشحال بودم که از آن جا دور می شدم... خوشحال بودم... .

ده دقیقه ی بعد سیاوش بدون هیچ حرفی ماشین را در یک جای خلوت پارک کرد. رو به من کرد و گفت:

بهتری؟

بهتر بودم... خیلی... ولی چیزی نگفتم. او سر تکان داد و گفت:

چه شبی رو برای گفتن این موضوع انتخاب کردم... .

romangram.com | @romangram_com