#پارلا_پارت_178
من پوزخندی زدم و گفتم:
من توی محل اصلا دختر خوشنامی نیستم.
سیاوش با تعجب گفت:
جدا؟ ولی چرا؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
تیپ و قیافه ی من کجا... تیپ و قیافه ی مقبول از نظر اونا کجا!
سیاوش گفت:
راستش... بیشتر مردم ما این طور فکر می کنند. سعی می کنند توی نگاه اول از روی قیافه قضاوت کنند. هممون همیشه در حال قضاوت کردن هستیم... اعتراف می کنم اولش فکر می کردم که شاید خیلی دختر جالبی نباشی ولی الان... فکر می کنم هرکسی که فکر کنه تو دختر بدی هستی خیلی بی انصافه.... چون تو... .
نمی دانم چرا یک لحظه سراپا گوش شدم. با ناباوری به سمتش چرخدیم. مشتاقانه به دهانش خیره شدم و منتظر بقیه ی جمله اش شدم. سیاوش ادامه داد:
چون تو خیلی بدتر از این حرفایی... چون تو واقعا فاجعه ای پارلا!
آن قدر عصبانی شدم که یک لحظه دستم را بلند کردم که با مشت به بازویش بزنم ولی دستم در هوا ماند... نمی توانستم او را بزنم... او با رفتار و حرکاتش حد و مرزی برایم گذاشته بود که نمی توانستم بشکنمش... برخلاف هر پسری که دیده بودم... فقط در ذهنم نبود که او مردی شکست ناپذیر بود... او در واقعیت هم برای من همین طور بود.
دستم را انداختم. سیاوش گفت:
برای چی بهم نگفتی که امروز داری می ری خونه ی علیرضا؟ می دونی ممکن بود چه بلایی سر خودت بیاری؟ همین طوری سرت و انداختی و رفتی اونجا؟ نباید با من هماهنگ می کردی؟ واقعا شکه شدم وقتی جواب تلفنم رو اون طوری دادی.
سرم را بلند کردم و گفتم:
چه اهمیتی داره؟ ببین! من امروز موقعیت خیلی خوبی برای پیدا کردن مدارک داشتم ولی تازه آخرش متوجه شدم که باید دنبال چی بگردم. می تونم پیداش کنم... دفعه ی بعد ایشالا.
سیاوش که دوباره داشت به همان مرد خشک و جدی تبدیل می شد سر تکان داد و گفت:
اگه بلایی سرت می یومد مسئولیتش گردن من بود.
با عصبانیت گفتم:
پس نگران خودتی! نگران مسئولیتی که داری هستی.
سیاوش آهی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com