#پارلا_پارت_177


هی؟! ... منظورت از هی چیه؟ دومین بارم بود.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

همون بار اول چی؟ برای چی اومده بودی؟

به لب هایش نگاه کردم که دوباره کشیده بود... باز داشت به همان شکل می خندید. او گفت:

به یه چیزی گیر بدی ول نمی کنی ها! خدا نکنه بخوای یه چیزی رو بفهمی.

خندیدم و چیزی نگفتم. سیاوش به ماشینش اشاره کرد و گفت:

بیا بریم توی ماشین. اینجا سرما می خوری.

در دل گفتم:

تو سردته و خیس شدی... چرا از من مایه می ذاری؟

با این حال دنبالش راه افتادم و وارد ماشین شدم. نفس راحتی کشیدم. دیگر از شر قطره های باران در امان بودم. سیاوش استارت زد و وقتی ماشین روشن شد، بخاری را روشن کرد. تازه آن موقع داشتم احساس می کردم که چه قدر دلم برایش تنگ شده است... هرچند که رفتارش کمی خشونت داشت و نگاهش دوستانه نبود ولی... با همه فرق می کرد... دست کم برای من با بقیه فرق می کرد... توی ذهنم... توی واقعیت... و آدم های متفاوت همیشه به احساسات خاموش آدم تلنگر می زنند.

او بدون هیچ حرفی جعبه ی دستمال کاغذی را روی پایم انداخت. با تعجب نگاهش کردم ولی او به من نگاه نمی کرد... به رو به رویش زل زده بود. وقتی نگاه خیره ی من را به خودش دید صورتش را به سمتم برگرداند و گفت:

همه ش ریخته پایین!

چند بار پلک زدم... گفتم:

هان؟

سیاوش خودداریش را از دست داد. دوباره همان شکلی خندید و گفت:

پایین چشمات سیاه شده.

دستمال را پایین چشمم کشیدم... اوه اوه اوه! چه خبر بود! دستمال کاملا سیاه شده بود. با آن همه خط چشمی که من کشیده بودم مشخص بود که باید آن طوری شود... مطمئن بودم نصف صورتم سیاه شده است. خنده ام گرفت و گفتم:

نمی تونم بدون آینه همه ش رو پاک کنم. تو رو خدا نجابت به خرج بده و به روی خودت نیار.

سیاوش نامردی نکرد و گفت:

الان خوبه. اصلا ولش کن... حساسیت نشون نده... ببخشید که این طوری از خونه بیرون کشیدمت. می دونم اگه همسایه هاتون ببیننت برایت بد می شه.

romangram.com | @romangram_com