#پارلا_پارت_175


والا! سیاوش چه انتظاری از من داشت؟ من فقط یه آرایشگرم.

مارال سر تکان داد و گفت:

این قدر هیجان زده و مضطرب بودم که اصلا نمی فهمیدم باید چی کار کنم... واقعا هل کرده بودم.

در دل گفتم:

اگه بدونی من چه قدر مضطرب بودم چی می گی؟

وقتی از اتوب*و*س پیاده شدیم باران تندی می بارید. با عجله از هم خداحافظی کردیم و من دوان دوان به خانه یمان برگشتم. در را باز کردم و با چهره های خندان مادرم و راحله رو به رو شدم. کفش هایم را در آوردم و گفتم:

چی شده؟

چشمم به صورت الهه افتاد که قرمز شده بود و لبخندی محو به لب داشت. سرش را پایین انداخته بود و تندتند سبزی پاک می کرد. نمی دانم چرا لبخندش عذابم می داد. دلم با دیدن صورت خوشحال او پیچ خورد. اصلا از دیدن خوشحالی او خوشحال نشدم. با کنجکاوی به مادرم نگاه کردم. راحله خنده کنان گفت:

هفته ی دیگه... پنجشنبه... آقای رسولی برای خواستگاری می یاد.

با ناباوری به دهان او زل زدم و گفتم:

جدا؟

مادرم گفت:

آره مادر! همین یه ساعت پیش مادرش زنگ زد و باهام حرف زد.

من سر تکان دادم و خیلی کوتاه گفتم:

مبارک باشه.

در اتاقم را پشت سرم بستم. کیف دستی را خالی کردم. بعد به هال برگشتم. کیف را روی میز گذاشتم و رو به الهه گفتم:

ممنون!

الهه با مهربانی گفت:

نگهش دار. لازمت می شه.

با لحن خشکی گفتم:

romangram.com | @romangram_com