#پرستار_من_پارت_283
_«با اجازه ی کیانی ها، پدر و مادر خوبم، پدر عزیز خودم... بله...»
برای بار دوم بله رو به شهاب گفتم و به عقد دائم شوهرم دراومدم... همه دست زدن و صدف و آرزو عین جو گیرا تور بالا سرمو پرت کردن هوا...
بعد از امضای سند ازدواجمون،عاقد که رفت بیرون، شنلمو در آوردم و همه یکی یکی با هدیه هاشون اومدن جلو...
اول بابام اومد جلو و یه گردنبند ظریف طلا با دستهای لرزونش انداخت گردنم. با شهاب روب*و*سی کرد و ازش به خاطر رسوندن من و بابام بهم تشکر کرد. اون موقع با یاد مامانم دلم گرفت... بعد از بابام، خانم کیانی و عباس آقا اومدن جلو... خانم کیانی یه سرویس طلا سفید فوق العاده خوشگل انداخت گردنم... آقای کیانی یه سوییچ ماشین به شهاب هدیه کرد... تو دلم ذوق کردم... آقا شهاب کور خوندی ماشینه هم مال منه !
بعد از اونا هم نوبت علیرضا و ارغوان شد که یه جعبه انگشتر جلوم گرفتن... با ذوق ازشون تشکر کردم و علیرضا آروم بهم گفت:_«چاکرتم آبجی کوچیکه... ببین اذیتت کرد کافیه خبرم کنی... سرشو می ذارم رو سینه اش!»
هنوزم به شهاب بدبین بود... اخم کردم و گفتم:_«اون این کاره نیست...»
_«خدا از دهنت بشنوه... خوشبخت بشی عزیزم...»
با لبخند سرمو تکون دادم... هر دو تاشون به شهاب تبریک گفتن و بعدشون آرزو و صدف با جیغ و سوت و کل اومدن یه خورده جلوی منو شهاب قر دادن بعد دوتایی یه سکه طلا بهمون هدیه دادن...
نوبت به سهند و شیوا رسید... مثل یه برادر دوسش داشتم... با هم هدیشونو که یه دستبند طلا برای من و یه گردنبند برای شهاب بود رو دادن و بعد هم شهاب و سهند محکم همو بغل کردن. من و شیوا هم... سهند و شهاب یه دفعه ای هر هر شون طبق همیشه رفت بالا!!! معلوم نبود چی در گوش هم گفتن که شهاب از خنده قرمز شده بود...
شیوا برام آرزوی خوش بختی کرد و سهند هم جلو اومد و گفت:_«یگانه خانم توعمرم دختری مثل شما ندیده بودم... نمی دونم شهاب خوش بختت کنه یا نه ولی مطمئنم شما خوش بختش می کنی... هیچ کدوم از زحمتات رو یادم نمی ره...
لبخند زدم و تشکر کردم... ده دقیقه ای ایستادن و بعد رفتن سرجاشون... بالاخره هدیه گرفتنا تموم شد و نشستیم... فیلم بردار داشت توضیح می داد عسل بذاریم دهن همدیگه... بعدم دوربینشو جلوی چشمش گرفت و گفت:_«عروس خانوم شما شروع کنین...»
جام عسل رو برداشتم و جلوم گرفتم... انگشت کوچیکه امو داخلش کردم و یه تاب کوچولو دادم و بردم نزدیک دهن شهاب... هنوز دهنشو باز نکرده بود... با لبخند بدبجنسی داشتم نگاش می کردم... اونم خر نبود داشت با شک نگاهم می کرد... انگشتمو گرفتم نزدیک دهنش.
_«دهنتو باز کن عزیزم...»
_«یگانه کلک ملک تو کارت باشه تلافی می کنما!!!»
_«اِ شهاب باز کن دهنتو... ببین الان می ریزه... همه دارن نگامون می کنن!»
شهاب مجبوری دهنشو باز کرد و من انگشتمو تا دهنش بردم و بالافاصله تو دهنش نبرده موقعی که داشت دلش آب می شد انگشتمو گذاشتم تو دهن خودم!!! صدای جیغ دخترا به اضافه خنده ی خانوما بلند شده بود... شهاب با خنده ی حرصی نگام می کرد... چشمک کوچیکی بهش زدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com