#پرستار_من_پارت_277
شهاب با لحن قشنگی گفت:_«به خونه ی پدر و مادر شوهرت خوش اومدی، تک عروس خاندان کیانی ها!»
بدون این که زنگ بزنیم درو با کلید باز کردیم و رفتیم داخل... وقتی شهاب ماشین رو پارک کرد اومد کنارم و خواست دستمو بگیره که نذاشتم و گفتم:_«من همین طوری هم شرمنده ی خانوادتم که بدون اجازه محرم شدیم... دستتم بگیرم؟»
خندید و گفت:_«از خداشونم باشه فرشته تور کرده پسرشون...»
همون موقع در باز شد و لیلا خانم پرید بیرون... به سمتم پر کشید و منو تو آغوشش گرفت:_«الهی قربون عروسم بشم من... چرا بی خبر اومدین؟»
خیلی خجالت می کشیدم ازش... بدون هیچ اجازه ای صیغه خونده بودیم و اون چه بخشنده بود... با لحن آرومی گفتم:_«خواستیم سوپرایزتون کنیم...»
آقای کیانی هم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به سمتم اومد و پیشونیم رو ب*و*سید... شرمزده بهش نگاه کردم که گفت:_«با صدای ماشین شصتم خبر دار شد که اومدید... بریم داخل... حتما خیلی خسته شدید...»
نگاهم به شهاب افتاد که توی آغوش مامانش بود و داشت می خندید... رفتیم داخل و نشستیم توی هال... آقای کیانی با خوشحالی گفت:_«وقتی لیلا برام تعریف کرد که شهاب اومده اون جا تا ازت خواستگاری کنه نمی دونی چقدر خوشحال شدم دخترم... تمام آرزوی من و لیلا خوشبختی تو و شهاب بود که دوتاشون با هم برآورده شد... تا الان دخترم بودی از الان به بعد هم دخترمی و هم عروسم...»
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین که گفت:_«برای آخر این ماه براتون وقت عقد بگیرم؟»
شهاب سریع گفت:_«دیره بابا... آخر هفته... ما که فامیلی چیزی نداریم... همین هفته عقد می کنیم و جشن می گیریم... بعدشم می ریم خونه ی منو می فروشیم و یه خونه ی دیگه می گیریم...»
آقای کیانی با خنده حرفشو قطع کرد و گفت:_«چه قدر هولی پسر... باشه باشه... باید کاراتون رو راست و ریست کنید بعد... اینقدر هول نباش...»
لیلا خانم با ظرف میوه اومد و گفت:_«پسرم راست می گه... باید هر چه زودتر کاراشون رو بکنیم و بفرستیمشون خونه خودشون... ولی نه اون خونه... نمی خوام خاطرات بد قدیم، برای عروس گلم دوباره مرور بشن... بهترین جای تهران براش خونه می خریم...»
من هیچی نمی گفتم و سرم پایین بود... لیلا جون اومد کنارم نشست و گفت:_«ببین شهاب آقا... این دختر تا قبل از این که بره اینقدر خجالتی نبود که... همش تقصیر تواِ»
بالاخره منم خندیدم و سرمو گرفتم بالا که شهاب گفت:_«بله دیگه... یادمون رفته بود قراره سوگولی مامان و بابا رو بگیریم... هیــــــــی خدا...»
با این حرفش هممون خندیدیم... ساعت حدودای یازده بود که شام خورده بودیم و قرار شد بریم بخوابیم... خواستم برم توی اتاقم که یاد یه چیزی افتادم...
رو به شهاب گفتم:_«شهاب... می شه یه لحظه بیای؟»
_«بله چرا که نه...»
romangram.com | @romangram_com