#پرستار_من_پارت_276

_«اِ یعنی چی فدای سرت؟! بیا بریم تو ماشین دستمال و بتادین هست بزن روش...»
دستشو کشیدم و به زور بردمش سمت ماشین...
بعد از این که زخمش رو ضدعفونی کردم گفتم:_«باز خدا رو شکر این جعبه ی کمک اولیه یه بار به درد خورد...»
بدون این که جوابم رو بده گونه م رو ب*و*سید...
دستمو توی دستش گرفت و بالا برد... آروم روی دستمو هم ب*و*سید و گفت:_«ببخشید!»
منم شوخی و کنار گذاشتم و با جدیت گفتم:_«شهاب؟ این جا کجاست؟»
_«یه کامیون اومد جلوم... از ترس این که بهش نخورم زدم تو خاکی... که...»
_«پاشو بیا اینور بشین... می ترسم تا تهران نکشیم!»
من لحنم شوخ بود اما اون نگاهش مغموم شد و گفت:_«یگانه من اینقدر اذیتت کردم... تو اینقدر خوبی؟ آخه چرا؟»
از ماشین پیاده شدم و بهش اشاره کردم بره اونور... وقتی که جابجا شد سوار شدم و گفتم:_«کمربندتو ببند که می خوام بزنم به کوه و کمر...»
خندید و گفت:_«مسخره!»
با تخسی گفتم:_«خودتی و...»
ابروهاشو بالا داد و گفت:_«کی؟»
_«خودتی و خودت!»
ماشینو روشن کردم و راه افتادم... توی راه به به این فکر کردم که چقدر بی حواسم... باید بیدار می موندم و مراقبش می بودم... اما همش خواب و خواب و خواب... خاک تو سرت یگانه که نتونستی دو ساعت بیدار بمونی... تا تهران شهاب کلافه ام کرد بس که بهم نگاه کرد... خب درسته که با این نگاه هاش بود که دلم گرم می شد و ذوق می کردم اما موقع رانندگی باعث می شد همش حواسم پرت بشه... می ترسیدم دوباره یه بلا ملایی سر خودمون بیارم! تقریبا ساعت ده شب بود که رسیدیم... دو سه ساعت آخر راه رو دیگه نای روندن نداشتم و با شهاب جامون رو عوض کردیم... اَه چهارده ساعت راهو عین این دیوونه ها با ماشین اومدیم... خب با هواپیما می رفتیم راحت! البته کو گوش شنوا... آقامون می گه این طور صفاش بیشتره... خب بگو آخه کدوم صفا؟ خستگی صفاست یا تصادف؟
_«آخیش بالاخره رسیدیم!»

romangram.com | @romangram_com