#پانتومیم_پارت_317

معلوم بود ایستاده بدون برگشتن کنار پری ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
بچه ها با دیدنم با لبخندای ماست احوال پرسی کردن و تازه یادم اومد که فکر می کنن من آرامم
منم معمولی باهاشون برخورد کردم
در هر صورت باهاشون صمیمی نبودم
پری مچم رو گرفت و دم گوشم گفت:
-امیر چرا این طوری نگات می کنه بالا چیشد؟
اخم کرده بدون دنبال کردن مسیر نگاه پری گفتم:
-هیچی...خرابش کرد

متعجب نگاهم کرد نگاهم رو از رژ صورتیش گرفتم و سرم رو چرخوندم
امیر داشت از پله ها می رفت بالا..‌
میشناختمش...کلافه بود
پاهاش رو زمین می کوبید.
دی جی آهنگ رو عوض کرد و همه با ریتم تند و جالب آهنگ اسپانیایی رفتن وسط
سینا و داداشش مسعود از همه بیشتر جو گیر شده بودن
جالب این جا بود سینا با آهنگ اسپانیایی ریتم بابا کرمی می رقصید
این فضا باعث شد کمی فکرم از امیر دور شه و لبخند کم رنگی رو لبام بشینه
امید و چند تا از بچه هایی که تو مسافرت شمال بودن رو دیدم و دور هم جمع شده و بچه ها خاطرات مسافرت رو می گفتن و من تنها لبخند می زدم.
از روی سینی ای که به دست یکی از کارکنا بود یه لیوان آب برداشتم و اون قدر گرمم بود و احساس می کردم عطش دارم که یه جا خوردمش!
صد در صد مثل فیلما و داستانای آبکی محتویات توی لیوان مشروب نبود و منم قرار نبود ناخواسته مست بشم و یه شب جذاب و رمانی با امیر تجربه کنم.
نیشخندی زدم و سرم و چرخوندم
امیر با کت سینا اخم کرده با چشمایی که کمی سرخ به نظر می رسید ایستاده و با پریناز حرف می زد
اخم کرده سرم رو برگردوندم و به لیوان زل زدم...
کاش میشد یه جوری تمام حرفای دلم رو به امیر بگم..‌جوری که غرورم خورد نشه!
حرصم رو سرش خالی کنم...
ولی نمیشه من آدم حرف زدن راجب احساساتم نیستم...نیستم
دستم یهو کشیده شد و با چشمای گرد شدع برگشتم
-پری!
اخم کرده نگاهم کرد و گفت:
-بیا عروس اومد

romangram.com | @romangram_com