#پانتومیم_پارت_315

-عزیزم با من بیا بریم بالا کت رو بپوشم‌
نفس عمیقی کشیدم و برای حفظ ظاهر جدی گفتم:
-خودت برو من نمیام
ابرو بالا انداخت و سرش رو آورد کنار گوشم و هم زمان اروم مچ دستم رو گرفت
-جملم خبری بود...
هم زمان راه افتاد سمت پله ها و منم پشت سرش کش اومدم
برای این که جلو جمع خیط نشه سعی کردم باهاش هم قدم بشم
با سرعت از پله ها بالا می رفت
-امیر چی کار می کنی؟
هیچی نمی گفت فقط به روبه روش زل زده بود
به اطراف کمی زل زدم کسی حواسش به ما نبود.
چه غلطی کردم!
هرچند حقش بود...چرا توجه نکرد! بعدشم من همینم باید باهام کنار بیاد اگه واقعا دوسم داره!
وارد راه رو شدیم و دومین در رو آروم باز کرد و اول داخلش رو چک کرد و بعد هولم داد داخل
با چشمای گرد شده برگشتم سمتش و صدای آهنگ باعث میشد صدام کمی بلند تر باشه
-چته!
ابرو بالا انداخت:
-بپوش بریم

متعجب نگاهش کردم
-چی؟
دستاش رو روی سینش به هم گره زد و با سری کج شده گفت:
-برو لباسات رو بپوش بریم
بهت زده چشمام رو گرد کردم:
-چی می گی!
یهو دستش رو از رو سینش جدا کرد و مشتش رو آروم و با غیض کوبید به در
-این چیه تنت...از پشت تا ته بازه
از پایینم که هیچی نداره..‌موهاتم بستی و بد تر شده و باز تر دیده میشه
کلافه نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست:
-بپوش بریم من اعصاب درست و حسابی ندارم

romangram.com | @romangram_com