#پانتومیم_پارت_303

بهت زده نگاهش کردم که سرش و خم کرد سمتم.سرم و به دیوار تکیه دادم و آروم گفت؛
-این دستبند مال منه...این دستبند که مال منه تو دست توعه...پس تو ام‌مال منی!
و چه این دستبند باشه و چه نباشه...فرقی نداره اصل قضیه همین میمونه...مثل قانون ریاضی.
-فهم ریاضی من رو تو اتفاق افتاده...
صفر ضرب در هرچی میشه صفر...
تو ام هرچی تلاش کنی با هرکی بری...با هرکی بیای...مساوی میشی به من!
چند بار پلک زدم...نفس عمیقی کشید و گفت:
-بازم نفهمیدی نه!
از این بازی خوشم اومده بود..‌.این که
از دوست داشتنم بگه و من نفهمم و دوباره بگه!
سر تکون داد و گفت:
-عیب نداره تا صبح وقت داریم‌

📝♦️ #پانتومیم ♣️


⭕️ پارت گذاری #جمعه_ها_5_پارت ⭕️


🔵#part_172

خیره نگاهش کردم که کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
-بازی کنیم
با چشمای گرد شده نگاهش کردم!
هرلحظه بیشتر از قبل می رفتم‌ تو شوک
واقعا دلم‌می خواست گریه کنم! هرچند موقع تعریف ماجرا چندین بار اشکام رو قبل از این که متوجه بشه پاک کردم
-از حرکاتم حدس بزن...چی تو ذهنمه...چی تو دلمه
خیره نگاهش می کردم
با انگشتاش عدد یک رو نشون داد
بغض کرده و آروم گفتم:

romangram.com | @romangram_com