#پانتومیم_پارت_302
بعد تا فهمیدی میخوامت تموم شدم برات!
نه اون حرف من و میفهمید نه من اونو
و نه من حرف خودمو!
من تو شوک بودم...شوکی گه سراسر ترس بود و از طرفی یه حس صورتی قشنگ که لابه لای این ترس پنهون شده بود.
باید با خودم کنار میومدم...بیشتر این نباید بحث می کردیم.
به سمت اتاق قدم برداشتم که تو یه قدم خودش و بهم رسوند و بازوم و محکم گرفت و غرید؛
-امشب باید همه چی تموم شه!
بهت زده نگاهش می کردم که خیره نگاهم کرد و دست تو جیبش کرد و ترسیده یه قدم عقب رفتم.
با دیدن چیزی که از لای دوانگشتش اویزون بود و جلومگرفته بود چشمام گرد شد.
یه دستبند بنفش ساده...اسپرت.
گیج نگاهم و از دستبند گرفتم که یهو مچ دستم و گرفت و اروم گفت:
-ببین بزار منطقی باهات حرف بزنم...
دستبند و دور مچم بست و هم زمان گفت:
-ما پسرا اصولا آدمای بدی هستیم...
تو روابطمون با دخترا...چندان تاثیر نمی گیریم و غرق نمیشیم...ولی...
وقتی یکی برامون متفاوت میشه...وقتی یکی و دوست داریم...تاکید میکنم...وقتی یکی و دوست داریم...اون یه نفر تنها کسی تو دنیاست که نمی تونه با هیچ قانون و زور و فراری از دستمون خلاص شه!
سرش و کج کرد و گفت:
-اگر دختری دورت بوده که پسره ادعای دوست داشتن کرده...ولی ولش کرده یا جلوش و نگرفته...از نظر من ضر اضافی زده که عاشقه.
یهو لبخند دندون نمایی زد و گفت:
-ببین منطق همیشه جواب میده!
بهت زده دستم و از دستش کشیدم.
قلبم تو دهنممی زد این مثل بادکنکی شده بودم که یه شبه حجم زیادی از احساس واردش شده و گنجایشش و نداره و
می ترکه!
-ا..امیر!
ابرو بالا انداخت.
بهت زده نالیدم:
-زده به سرت!
نگاهش تو صدم ثانیه به سرد ترین حالت ممکن تبدیل شد. با انگشت سبابه چند ضربه اروم زد رو مچم کمی پایین تر از دستبند.
-گاهیم...میدونی...منطق رو یه آدم احمق جواب نمیده...باید زور گفت!
romangram.com | @romangram_com