#پانتومیم_پارت_293
حیف که زندگیش فیلم یا رمان نبود وگرنه قطعا این کار رو می کرد
نتونست تحمل کنه بلند شد و حاضر شد و از خونه زد بیرون
ساعت دوازده شب جمعه پیست موتور سواری ای که سورن توش کار می کرد میشد محل مسابقه بوکس و شرط بندی
باید خودش رو خالی می کرد رسیده و نرسیده زیپ سوئیشرتش رو باز کرد و سورن از بین جمعیت با تعجب نگاهش کرد
مگه این فردا روز عقدش نبود اومده مسابقه!
عصبی جمعیت رو کنار زد و رو به سورن داد زد:
-بدون شرط مسابقه میدم
بین هیاهوی جوونا سورن داد زد:
-امیر خل شدی!
بی توجه جمعیت رو کنار زد و از روی لاستیکا پرید و دستی به موهاش کشید
بوکس خالی نبود...دعوا بود! بدون هیچ قانونی!
گاهی وقتی عصبی میشد میومد یا
می خورد...یا میزد
در هرصورت حرصش خالی میشد سورن کلافه پولا رو داد به علی و علی اخم کرده رو به سورن گفت:
-من میرم باهاش دعواکنم خیر سرش فردا عقدشه مشت میزنن صورتش داغون میشه
سورن خیره به امیر که با چشمای سرخ وسط جمعیت ایستاده بود نگاه کرد:
-آره برو داداش این جور که این سگه امشب میزنه یکی رو لت و پار میکنه و لت و پارم میشه باز شاید تو بری مراعات کنه
علی لپاش رو باد کرد:
-بعید میدونم مراعات کنه ولی ب درک
هم زمان به سمت امیر رفت و سورن بلند داد زد:
-شروع مسابقه
همه تشویق کردن و داد می زدن
امیر با حرص داد زد:
-علی چه غلطی می کنی؟!
علی درحالی که با بانداژ دستاش رو میبست گفت:
-اومدم یکم دست و پنجه نرم کنیم
خیره نگاهش کرد و نفس نفس زنون غرید:
-دست و پنجه نرم کنیم...
هم زمان با سوت سورن امیر به سمت علی خیز گرفت و این شروع خالی کردن حرصش از زندگی ای بود که به خاطر عجله و عصبانیت انتخابش کرده بود...
فردای عقد با وجود این که علی به صورتش چندان ضربه نزده بود اما بازم اون قدر آشفته و داغون بود که از آیلین خواست گریمش کنه
romangram.com | @romangram_com