#پانتومیم_پارت_292

-به درک...ازدواجش سوریه دیگه! چیزی نمیشه
آرام مبهوت تنها امیر رو نگاه می کرد و خواست حرفی بزنه که غرید:
-حرف نباشه
به همین بهانه آیلین رو. رو مسخره گیر اورد و حسابی خودش رو خالی کرد با آویزون کردن آیلین از رو تپه یک در صد از خشمش از بین رفته و کمی خیلی کم.‌.آروم تر شده بود
روزی که آیلین تو جنگل گم شد...رسما دیوونه شده بود..به زور خودش رو کنترل می کرد نفسش بالا نمیومد
وقتی پیداش کردن حس می کرد قدرت خراب کردن اون جنگل رو. رو سر همه داره...سینا خواست آیلین رو که
بیهوش افتاده بود کنار درخت رو بلند کنه که آروم و کنترل شده غرید:
-چی کار می کنی؟
سینا متعجب نگاهش کرد:
-بغلش می کنم دیگه!
اخم کرده خم شد سمت آیلین و
همزمان گفت:
-نمی خواد خودم میارمش
آیلین رو بغل زد و آرام با لبخند نگاهش می کرد اما سینا متفکر
هر چند همون شب آیلین رو به بهونه اشتباه گرفتن اون و آرام تو جنگل گیر انداخت...چیزی که مدت ها می خواست رو عملی کرد!
هم می خواست آیلین رو حس کنه هم حس آیلین به خودش رو عوض کنه
یکی از قشنگ ترین شبای زندگیش شد!
هر چند که کل اون مسافرت با وجود اون مرتیکه که حسابی رو اعصابش بود زهرمارش شده بود...اومد گوشی دختره رو زد ترکوند...که با یارو چت نکنه اون وقت مرتیکه پاشده اومده که چی!

۱۶۳.
...
همین که می دونست ازدواجش با آرام قراره سوری باشه و میتونه به آیلین نزدیک باشه کمی خیالش رو راحت
می کرد...ولی یه چیزی مثل خوره مغزش رو میخورد...این که اگه بعدا آیلین بهش علاقمند نشه و همیشه اون رو به چشم دامادشون ببینه چی!؟ اگه جلوی چشمش با مهراد ازدواج کنه چی!
اما تصمیمش رو گرفته بود...آیلین اون رو دق می داد خب اونم این طوری دلش رو خنک می کرد!
همه چیز سریع اتفاق شد،شب قبل از عقد تمام شب رو بیدار و به سقف اتاقش زل زده بود رگای گردنش نبض می زدن و شقیقه هاش کلی ورم کرده بودن...نمی تونست!
به فکر این افتاد عروسی رو به هم بزنه
ولی دیر بود...نمیشد آرام این وسط چی میشد! بهش قول داده بود!
بعدشم آیلین ک نمیخواستش! مدام با مهراد جیک تو جیک بود
نفساش یکی در میون شده بود
کاش میشد بره مهراد رو بکشه...بعدشم آیلین رو برداره ببره یه جای دور

romangram.com | @romangram_com