#پانتومیم_پارت_269

امیر نیشخند زد و حس میکردم پام سنگینه خدارو شکر گچ نبود که الان نتونم راه برم ولی کمی لاغرشده بود و رنگ پام نرمال نبود
عصام رو دیگه نیاورده بودم روزای آخر راحت  تر رو پام راه می رفتم
امیر بازوم رو گرفت و اخم کرده شالم رو، رو سرم کشید و پرستاره ریز خندید و از اتاق خارج شد.
از جام بلند شدم و کمی بهش تکیه دادم و هم قدم با هم از اتاق خارج شدیم.
پام با هرقدم مور مور میشد و زیاد روشون فشار نمی اوردم
بخیه هاش که جوش خورده و چیزی ازش نمونده بود ولی بازم محتاط بودم
-تو رو میزارم خونه بعد خودم‌ میرم سالن
امشب نمایش مهمی دارم
گیج نگاهش کردم
-چه نمایشی!
سرش رو چرخوند و نگام کرد و گفت:
-نمایشش الکی نیست...چند تا آدم‌ مهم میان
استعداد پیدا میکنن از فرانسه...
ماه هاست تمرین میکنم تو تعمیرگاه وقتای آزادم.
متعجب گفتم:
-مگه چه نمایشیه!
در حالی که آروم و با احتیاط از پله ها میومدم‌ پایین و دست اون بیشتر قفل شونم شده بود گفت:
-میرم تو شیشه
پام یه لحظه پیچ خورد و فوری من رو گرفت و به نرده ها تکیه داد و خیره به چشمام گفت:
-چته!
بهت زده گفتم:
-میری تو شیشه!
اخم کرده من رو از دو پله باقی مونده پایین کشوند و به سمت موتورش رفتیم و از وقتی ماشین علی رو پس داده بود طبق معمول با موتورش رفت و آمد می کردیم
-بگو د...
دست انداخت دور کمرم و بین حرفم من رو نشوند رو موتور و در همون حال جیغ خفه ای کشیدم
-امیر!
اخم کرده بهم چشم غره رفت و گفت:
-شیشه اش رو یک سال پیش به زور تونستم بخرم و سر همش کنم
نمیشکنه...حتی با گلوله...فقط از بالا درش باز میشه و اونم فقط یه کلید براش ساختم...کلیدشم از داخل در و قفل میکنه...
هیچ راهی برای بیرون اومدن نیست و هیچ کس نمیتونه اون ادم رو بیرون بیاره مگر این که خودش قفل رو از داخل بتونه باز کنه و بیاد بیرون

romangram.com | @romangram_com