#پانتومیم_پارت_268
معین اخم کرده دنبالمون اومد و مامان با حال پریشون گفت:
-خدا من رو مرگ بده چرا همش اتفاق بد میوفته
رو به امیر داد زد:
-منم میام
معین در حالی که کفش میپوشید گفت:
-نه من میرم تو پیش بابا باش
مامان با نگرانی و گریه نگاهم می کرد و عمه و زن عمو تا جلوی در اومدن و فاضل اخم کرده همراه مامان و خانواده گرامیش داشتن حاضر میشدن که برن
دستم رو، رو شکم سوختم گذاشتم و مانتوم رو با دست از تنم جدا کرده و زیر لب ناله میکردم.
صدای امیر رو در حالی که از پله ها با سرعت به همراه منی که بغلم زده بود شنیدم:
-رَدش رو شکمت بمونه...رو صورتشون با چاقو نقاشی میکشم
بی حال چشمام رو بستم و حس میکردم فشارم افتاده...از این حالت ضعف متنفر بودم و حالا ام دچارش شده بودم و از طرفیم حرفای امیر من رو تا مرز سکته میبرد و می اورد...این پسر دیوونه بود!
***
روی تخت کمی جابه جا شدم و پرستار داشت بخیه هام رو میکشید و از نبود امیر استفاده کردم و رفتم پی وی آرام...پی امم رو هنوز بعد دو هفته سین نکرده بود! واقعا نگران شده بودم
پرستار سرش رو بلند کرد و گفت:
-سوختگیت سطحی بود ردش که نموند!؟
سر تکون دادم و گفتم:
-نه تو این دو هفته هر شب پماد و کرمم رو زدم ردش نمونده چیز مهمی نبود
سر تکون داد و گفت:
-مراقب خودت باش،دختری ردش بمونه تا آخر عمرت اذیتت میکنه
لبخندی زدم و لبخند زد
گوشیم رو کنارم روی تخت گذاشتم
دقیقا چندین روز پیش همون روزی که روم چایی ریخت امیر منو اورد این جا و همین دختره سوختگیم رو برسی کرد.
بهش میخورد ازم چهار پنج سال
بزرگ تر باشه بور و زیادی سفید پوست بود و رژش برای همین خیلی تو چشم بود!
سرم رو چرخوندم و امیر وارد اتاق شد و خیره بهم گفت:
-تموم شد؟ بریم؟
پرستار لبخندی زد و گفت:
-بله اگه دوباره نیاریدش این جا و گذرش این ورا نیوفته
دفعه قبل پاهاش و بعد سوختگی!
romangram.com | @romangram_com