#پانتومیم_پارت_265

امیر من رو اروم و با احتیاط گذاشت رو مبل و عجیب دلم میخواست بچلونمش...

دایی اخم کرده به امیر زل زده بود و مامان با چشمای ریز شده و خشک شده مارو نگاه می کرد
شوهر خالم در حالی که سیب پوست میکند گفت:
-خدا بد نده...چه قدر بد شانسی پشت هم اوردین!
و به پام اشاره کرد،امیر خیره نگاهش کرد و سر تکون دادم و خیلی آروم‌ گفتم:
-بله
رو به مامان گفتم:
-بابا تو اتاقه؟
مامان در حالی که ظرفای پر از پوست میوه رو جمع می کرد گفت:
-اره خوابیده،زیاد نمیتونه حرف بزنه بی حاله
عمم با غم گفت:
-طفلی داداشم
ناهید دنبال فاطمه میدویید و خیر سرشون تو این فضای کوچیک خونه بازی میکردن!
عصبی نگاهشون کردم،خدایا بهم قدرت بده جلوی خودم رو بگیرم‌ پا نشم تیکه پارشون کنم.
خاله کمک مامان کرد و رو به امیر گفتم:
-میخوام برم بابام رو ببینم
چشماش رو باز و بسته کرد و خیره به دایی گفت:
-خوابیده بزار بیدار شه بعد برو
خاله در حالی که کمک مامان میکرد از حالم پرسید و همون لحظه صدای زنگ در اومد
معین رفت سمت در و آیفون رو برداشت و کلافه گفت:
-اه خرابه صدا نمیاد
برگشت و رو به مامان گفت:
-میرم پایین ببینم کیه
مامان سینی بشقابا رو گذاشت رو کانتر و گفت:
-برو
نگاهم رو ازش گرفتم و شوهر خاله بلند شد و تسبیهش رو تو دستش جابه جا کرد
-با اجازه مرخص بشیم..
از وقتی ریش گذاشته بود قیافه بهتری پیدا کرده بود...ولی بازم لبای گوشتی و چشمای ریز قهوه ایش جلوه بدی به صورت چاق و گردش داده بودن
خاله دستاش رو با دستمال تمیز کرد و به سمت کیف سرمه ای رنگ و چادرش که رو مبل بود رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com