#پانتومیم_پارت_264

-وای آرام!
شالم رو تا جایی که تونستم کشیدم جلو
من تونستم به امیر دروغ بگم که تمام مدت آرامش فرشته با حجاب و سر به زیر نبوده
اما مامان که آرام رو میشناخت!
مامان از جلوی در رفت کنار و وارد شدیم و خواستم جواب مامان رو بدم ولی با دیدن جمع رو به روم خشک شده دهنم رو بستم
به ترتیب کل آبا اجداد حضور داشتن!
مثلا بیمار باید استراحت کنه! ریختن خونمون که چی!
حتی نفهمیدم چیکار کردم فقط بلند سلام کردم و همه خیره به امیر که من رو بغل زده بود زل زده بودن
امیر اخم کرده من رو بغل زده به سمت مبل گوشه پذیرایی رفت و زندایی با اون هیکل گردش چادرش رو مرتب کرد و همین طوری خیره نگاهمون میکرد
امیر خیره بهش گفت:
-اجازه میدین؟
زنداییم گیج نگاهش کرد و همه ساکت نگاهمون می کردن برای این که نیوفتم از دور گردن امیر گرفتم و امیر
بی روح گفت:
-بزارمش روتون؟ من مشکلی ندارم!
زندایی بهت زده در حالی که صورتش رو چین می داد گفت:
-وا اقا امیر من پا درد دارم...حالا بزارینش زمین که چیزی نمیشه
عمه بلند شد و نگران گفت:
-امیر بیا جای من بزارش
امیر خیره به زندایی گفت:
-این مبل راحته...همین جا میخوام بزارم
ابرو بالا انداخت و به هیکل زندایی خیره شد
-البته شما ام بد نیستی...آرام رو شما ام راحته
با بهت نگاهش کردم و همه زدن زیر خنده و من رو به سمت زندایی برد و واقعا داشت من رو میزاشت رو زندایی
دایی بهت زده گفت:
-امیر!
زندایی جیغ خفه ای کشید و فوری بلند شد و تقریبا امیر و من رو هول داد و عصبی گفت:
-بلا به دور شوخیم حدی داره
همه همچنان میخندیدن و عمه رو به زندایی گفت:
-بعید میدونم امیر شوخی داشته باشه
و به صورت بی روح و سرد امیر اشاره کرد

romangram.com | @romangram_com