#پانتومیم_پارت_235
-آره...آره...آره
هر لحظه این فکر مغزم رو
می خورد...الان امیر فکر میکنه عشقش بازیش داده و اون فرشته پاکی که فکر می کرده نیست....
به خاطر این موضوع دیوونه شده
اون وقت اگه بفهمه عشقش همون فرشته بوده منتهی عاشق یکی دیگه و پیچوندتش و فرار کرده و منی که از نظرش بدجنسه داستان بودم بازیش دادم...اون وقت چی کار می کرد!
سر تکون داد و یهو از روم بلند شد و فوری پاهام رو تو شکمم جمع کردم و موهام رو از کنار شقیقه کشیدم و سرم رو تو کوسن کنارم فرو کردم و صدای هقهقه ام خفه کردم
از ترس گریه نمی کردم
از اولشم قرار بود کاری کنی امیر علاقش رو نسبت به آرام از دست بده
دردم این بود که دیگه قرار نبود با عشق نگام کنه
مهربون باشه...
دوستم داشته باشه...یعنی...من رو به اسم آرام دوست داشته باشه!
دردم این بود که امیر هنوز قضیه اصلی رو نفهمیده بود...اگر اون رو میفهمید باید چه غلطی میکردم!
صدای بسته شدن در خونه باعث شد از جا بپرم
فوری بلند شدم و آب بینیم رو بالا کشیدم
به سمت پنجره آشپزخونه دوییدم و پرده رو کنار زدم
نفس نفس زنون از پنجره به پایین ساختمون زل زدم
دیدمش موتورش رو اورد بیرون و سوار شد
چند لحظه سرش رو گذاشت رو دسته موتور
دست راستش رو مشت کرده بود
بغض کرده فقط نگاهش می کردم
موتور رو بلاخره روشن کرد و با سرعت نور تو پیچ کوچه گم شد
با ناراحتی دستم ر
و رو پیشونیم گذاشتم و فوری به سمت گوشیم که رو کانتر بود رفتم
باید حساب پس می گرفتم...
نرم افزار ایمو رو پیدا کردم و فوری تماس و بر قرار کردم.امید وار بودم وصل بشه.
هم زمان با دست چپم پیشونیم و ماساژ میدادم.
این سر درد داشت نابودم می کرد.
-آیلین.
چشمام و باز کردم و به تصویر آرام زل زدم.
romangram.com | @romangram_com