#پانتومیم_پارت_222

-هیچ معلوم هست...
نتونستم جملم رو کامل کنم
با دیدن امیر تو یه قدمیم نفسم رفت...
خیره نگاه سرخ و بی روحش شدم...نفسای نامنظم و بعد دستای مشت شدش!
بازی تموم شد!
باختم

طور جمع شده؟
یک قدم و پر کرد و حالا برای دیدنش باید سرم رو بالا می گرفتم
خیره به چشمام اروم با سری که کمی به سمت راست کجش کرده بود گوشی رو از لابه لای دستای بی حسم بیرون کشید
گوشی رو روبه روی صورتش گرفت
صدای هیعع گفتن بلند آرام هم زمان شد با بستن چشمای من
-ت...توضیح میدم
عصبی انگشت اشارش رو گذاشت رو لبام و در حالی که تند تند نفس میکشید گفت:
-هیس!
دوباره نگاهش رو به صفحه گوشی دوخت
قلبم اون قدر تند میزد نگران بودم امیر بشنوه!
اصلا بد تر از اون سنگ کوب کنم و حتی نتونم براش توضیح بدم که منم مثل اون بیچاره ام که گیر این بازی مسخره افتادم
ابروهاش رو بالا انداخت و من بغض کردم
اصلا بغض یه موجوده سیاه و زشته که چنگال داره..‌
تو وجودمونه از دردامون ساخته شده...
هی تلاش میکنه بیاد بالا و از دستمون فرار کنه...
ولی تو گلومون گیر می کنه
هی چنگ میندازه...هی چنگ میندازه...
اما نمیتونه موفق شه...
آخرم اشکمون رو درمیاره و میفهمه که راهی نیست...
دوباره سُر میخوره میره پایین...بین دردا

زبونم بند اومده بود...
-آیلین...

romangram.com | @romangram_com