#پانتومیم_پارت_221
آرام جیغ خفیفی کشید و صفحه گوشی لحظه ای بالا و پایین شد و دوباره تصویر برگشت و ارام با هقهقه نالید:
-وای...آیلین اگه چیزی شده بگو...بابام خوبه؟
دستاش رو جلوی دهنش گرفته بود تا صدای گریه اش در نیاد
با استرس گفتم:
-خوبه عزیزم...چیزی نشده دکترا گفتن بهتره و فوری خوب میشه
با دیدنش که به زور جلوی هقهقه اش رو گرفته بود عصبی گفتم:
-دستت رو بردار خودت رو خفه کردی چرا جلوی گریه ات رو میگیری؟
هم زمان نگاهم رو تاپ بندی نارنجیش خیره موند
آرام چرا تو بیرون تاپ تنشه! فضای پشتش که پر درخت و فضای سبز بود
دستش رو از رو دهنش برداشت و با هقهقه گفت:
-با پوریا اومدیم باغ دوستش میترسم صدام رو بشنوه از صدای گریم بدش میاد
عصبی غریدم:
-آرام این چیه تنت کردی!
اشکاش رو پاک کرد و با بغض گفت:
-پوریا میگه امُلی لباس میپوشم این جا همه این طورین آبروش رو میبرم منم چون دوسش دارم و نمیخوام ابروش بره پوشیدم..
خشک شده نگاهش کردم
اون تاپ رو شاید بار ها من تو مکان هایی که پسرم بوده پوشیده بودم...اما آرام اهلش نبود!
عقایدش نمیزاشت...پاک بود!
با حرص غریدم:
-من اون پوریا رو ببینم خوب بلدم چیکارش کنم.
عصبی گفتم:
-ازدواجتون که به مشکل نخورد؟
ارام قیافش مضطرب شد و حس کردم رنگش پرید کمی مِن مِن کرد و مثل همیشه وقتی استرس میگرفت لکنتی میشد
-چ...چیزه...
عصبی غریدم:
-چیزه؟
نگران نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
-هنوز عروسی نکردیم پوریا میگه زوده...فعلا..صیغه...
بهت زده جیغ زدم چی!
هم زمان بلند شدم و چرخیدم و داد زدم:
romangram.com | @romangram_com