#پانتومیم_پارت_198

این پسر رو زیادی بد دیده بودم
زیادیم بد نبود...خوبم بود!
با همون تیپش بود و فقط شلوار جینش رو پوشیده بود
تیپای لش و بامزه ای داشت که دوست داشتنی بود
با هم از خونه خارج شدیم و با ابروهای بالا رفته گفتم:
-۴ روز کلا مرخصی داشتی یه روزش حیف شد
نیشخندی زد و گفت:
-مرخصی یعنی پیش تو باشم چه فرقی داره کجا؟
لبخند زدم و جالب میشد اگر میفهمید من آیلینم و احتمالا همه این جمله های قشنگ رو از بینیم در میاورد!
موتورش رو روشن کرد و کیفم رو
رو شونم انداختم و با یه حرکت پریدم و نشستم که سرش رو برگردوند و گفت:
-یاد گرفتی؟!
خیره به چشماش گفتم:
-ها!؟
به ها گفتنم ریز خندید و گفت:
-قبلا یه ساعت لفت میدادی تا بشینی دوبارم افتادی
ابروهام بالا پرید...آرام چه قدر ماستی تو اخه!
خنده ای کردم و گفتم:
-یادگرفتم دیگه
سرتکون داد و با همون لبخند برگشت سمتم و کلاه کاسکتش رو اورد بالا و موهام رو زد پشت گوشم و تمام مدت قفل چشماش بودم
کلاه رو آروم گذاشت رو سرم و درستش کرد و برگشت و بلند گفتم:
-پس خودت چی؟
شونه بالا انداخت و گفت:
-باید یه دونه دیگه بخرم،فعلا تو مهمی
لب هام بازم ردی از لبخند به خودش گرفت
دستام دور کمرش حلقه شد و چنگ شد به سویشرتش و لبخندم بازم عمق گرفت
آرام جانم من حاظرم نقش تورو تا اخر عمرم بازی کنم!

تمام مسیر و...
به هیچ چیز فکر نکردم، فقط از لحظه لحظه اش استفاده کردم

romangram.com | @romangram_com