#پانتومیم_پارت_196

نگاه بی روح و سردش قفل چشمام بود و اروم ادامه دادم:
-شماهایید که باعث میشید این دخترا کم کم واقعا بد شن...واقعا پست بشن!
واقعا از زیبایی و ارایششون استفاده بد کنن!
امیر آروم گفت:
-آرام!
با حرص عصبی گفتم:
-بهم نگو آرام
خودمم از شوک حرفی که زدم چند لحظه خشکم زد اما امیر انگار منظورم رو متوجه نشده بود که بلند شد و به سمتم اومد و گفت:
-باشه...میگم عشقم خوبه؟
با چشمای خیس و ناباور نگاهش کردم و دست انداخت دور شونم و از رو صندلی بلندم کرد و یهو دستاش رو دور کمرم پیچید و بلندم کرد و رو کانتر گذاشتم و خیره به چشمای گرد و خیسم با خنده گفت:
-بامزه
گیج نگاهش کردم که سرش و بهم نزدیک کرد و گفت:
-هرچی تو بگی...خوبه؟

لبخند عمیقی زدم و خیره به گونه هام آروم قطره اشکی که داشت از گونم سر میخورد رو با سر انگشت گرفت
خیره به چشمام گفت:
-فکر کنم خانوادت فهمیدن آیلین گم شده
هیچ خبری ازشون نیست
شور افتاد به دلم و ابرو هام در هم فرو رفت
خم شدم و گوشی آرام رو که حالا دست من بود رو برداشتم و شماره مامان رو گرفتم،
گوشی رو چسبوندم به گوشم و امیر دستاش رو دو طرف تنم رو کانتر گذاشته بود و اون قدر که نگاهش خیره بود تمرکز نداشتم و مدام نگاهم رو میدزدیدم!
بعد چهار تا بوق صدای گرفته و خش دار مامان باعث شد دلم بگیره
-جانم آرام؟
لبم رو گاز گرفتم وآروم گفتم:
-سلام مامان...خوبی؟خبری ازتون چرا نیست؟
اون قدر گیج و آشفته شده بودم جمله بندیمم درست نبود!
از طرفی اون همه نزدیکی به امیر و چشمای قهوه ایش که بسی رو مخم بود و از طرفی صدای مامان!
-آ...آرام...تو خبری از آیلین نداری؟
اسمم رو که برد هق زد و اخمام در هم فرو رفت
-از دیشب گم شده...نیست!

romangram.com | @romangram_com